ولی با این اوصاف می گم سلام رفیق :
شرمنده که دو ماهی بین شما دوستانه عزیز نبودم و از این بابت که منتظر بودید واقعا شرمندم .
خواستم حرفی بزنم اونم اینه که کسانی که با عشق بیگانه اند نمی تونند منو درک کنند و می دونم همه تو زندگی یک بار عشق را تجربه کردید و اون عشق همیشه تو قلبهاتون است و اونهایی که عاشق شدند و طرفشون بهش نارو زده نباید اونها رو سرزنش کرد و همه حق دارند تو زندگی اشتباه کنند و می دونم همتون دنباله یه همسفر خوب تو زندگی هستید که به اون برسید و تو وسطای راه تنهاتون نذاره و اینم بدونید که مرتبه ی والای محبت عشق است .
همه ی ما تو زندگی دنباله بهترین و پاک ترینیم و می دونم همه دوست دارید که پاک ترین عشق را تجربه کنید ولی بی وفایی بعضی پسر و دخترا باعث میشه شما تو عشق شکست بخورید ، اینو بدونید این نوع دوستی که تبدیل میشه به عشق یک طرفه ، عشق نیست فقط تجربه ای بیش نیست .
و اینم می دونم که این تو زندگی سخته که تو خوده زندگی بهت نارو بزنن.
دوستان زیادی واسم کامنت گذاشتند به طور خصوصی و برام درد و دل کردند و نمی خوام اسمهاشون را ببرم و بیشترشون برام از شکست گفتند و منم با حرفام راهنماییشون کردم می خوام بدونم آخه چرا هر چی به جلوتر میریم بی معرفتی و بی وفایی بیشتر میشه و این خودش برای من هم سواله ؟ که چرا آدما دارند بی معرفت تر می شن و سالها پیش که من عاشق شدم پای عشقم ماندم و عشقم هیچ وقت به من بی وفایی نکرد و با این که شاید من اونو خیلی رنجوندم و بارها با کارهام و حرفام باعث شدم دلش بشکنه و همیشه جلوی من یک لبخند با صبر می زد و چیزی که عذابم می داد همیشه این بود که چرا یه اعتراض نمی کنه و تحمل می کنه یه روز خودم از کارم پشیمون شدم و بهش گفتم چرا بازم صبوری می کنی و در جواب صبا بهم گفت آقا جون گفته فقط صبره که زندگی آدم را می سازه منم همیشه صبورم .
صبا پای من واستاد و روزهایی بود که بعد از مرگ دایی احمد از نظر روحی در شرائط بدی بودم و خیلی زجر می کشیدم و با زمین و زمان بد بودم و شده بودم یه مسعود دیگه ، مسعودی بودم بد اخلاق و بی رحم و یادمه یه روز سر یک مساله ی خیلی کوچک جلوی آقا جونه خدابیامرزم و داداش رضا ، دادی سر صبا کشیدم و خیلی خورد شد ، صبا هم به جای اینکه چیزی بگه بغضش گرفت و داداش رضا هم گریه صبا رو دید و صبا دیگه خسته شده بود از دسته کارام و پرید بغل داداش رضا و گفت داداش رضا بخدا خستم کرده تو یه چی بهش بگو و داداش رضا یه کم صبا رو آروم کرد و افتاد به جونم و با حرفهاش اونم منو خورد کرد و صبا برای داداش رضا مثل یه خواهر حساب می شد و داداش رضا بهم گفت ما تو این خونه یک قبیله ایم هم خونی اینجا معنی نداره ، ما تو این خانواده مثل یه زنجیر می مونیم که پیوستگی قانونشه و نباید از هم جدا بشیم و صبا قبل از اینکه زن داداشم باشه مثل خواهرمه و اگه تو باهاش بد رفتاری کنی حسابتو من می رسم و اگه هم من نبینم خدا می بینه و می دونم که هیچ وقت دلش نمیاد نفرینت کنه و خواهشا دیگه با کارات زجرش نده ، داداش رضا گفت یادت باشه :
بعضی وقتا خیلی زود دیر میشه .
تو اگه با سختی و زحمت صبا را به دست میاوردی این دادو سرش نمی کشیدی .
آقا جون گفت چشم همه ی مردای عالم به تو لوتی روشن ، فرستادمت روز خونه بری مردونگی و انسانیت یاد بگیری حالا داری داد می زنی ، این خونه حرمت داره و کسی تا حالا صداشو بلند نکرده تو این خونه و داد بزنه و حالا داری با این کارت حرمت خونه را از بین می بری . با سختی و زحمت تونستم شما را انسان تربیت کنم و مسعود این رسم انسانیت نیست.
بعد داداش رضا گفت :
می دونم که تو از عمق وجود صبا را دوست داری و به خاطر مرگ دایی احمد تو داغون شدی ولی اینو قبول کن که اون رفته و با ناراحتی و غم تو دیگه اون بر نمی گرده پس خواهشا یه کم صبورتر باش و اینم بدون درده تو درد منه ، زخم تو زخم منه و بدون منم اندازه ی تو زجر می کشم منم دارم داغون میشم .
واقعا وقتی که الان به قدیما فکر می کنم و به دوران نادونی خودم می بینم که واقعا من هم خوب نبودم و باید احترام صبا را جلوی خانوادم حفظ می کردم .
اون روز خودم از خودم حالم بهم خورد و شب رفتم پیش صبا و بغضم گرفت و گریه کردم گفتم منو ببخشش چون رفتن داییم خیلی عذابم می میده ، صبا باز با مهربونی منو بخشید و گفت من دوست ندارم گریه ی یک مردو ببینم حتی اگه اون مرد شوهرم باشه .
یادمه روز بعدش ۱۶ مهر ماه سال ۱۳۶۲ بود که تو دفتر کارخونه نشسته بودم و تو افکاره خودم غرق بودم که داداش رضا زنگ زد و گوشی را برداشتم گفت بیا بیمارستان گفتم چرا ؟ گفت چیزی نشده فقط سریع بیا بیمارستان منم با سرعت اومدم بیمارستان و دیدم که صبا بهش سرم وصل کردند و حالش اصلا خوب نیست گفتم داداش چرا صبا بیمارستانه و گفت به خاطر فشارهای عصبی حالش بد شده و آوردیمش بیمارستان و از اون ور دیدم که آقا جون با یه چهره ی ناراحت نشسته رو صندلی و تا منو دید کلی بد و بیراه بارمون کرد و گفت همش به خاطر رفتار بده تو است که صبا عروس عزیزم حالش بد شده و گفت یادت باشه صبا آدمت کرد و تو یه آدم الکی خوش بودی که بعد دبیرستان می رفتی کافه و کاباره با اومدن صبا دیگه نرفتی اون ورا ولی بدون اگه صبا نبود الان هیچ چی نداشتی یه لاتی بودی مثل دوستای خلافکارت ( منظورش دوستای جنوب شهریم یود ).
یادمه آقا جون همیشه می گفت برو پیش کسی که گریتو در بیاره نه کسی که می خندونتت و اونی می خندونتت داره از واقعیت فراریت می ده و اونی گریه ات را در میاره داره واقعیت را بهت می گه گفت پسرم دوستت دارم که این حرفها را بهت می زنم و تو بچه داری و خوب و بدت رو اونا تاثیر می ذاره بذار بچه هات از تو الگو بردارند .
اون شب صبا باید می موند بیمارستان ، کل خانواده اومده بود بیمارستان و پدر و مادر صبا هم اومده بودند بیمارستان و مادر صبا منو صدا زد و گفت مسعود جان می دونی ما بعد از چند سال بچه دار شدیم و پسرمون را که خدا ازمون گرفت و تو هم می خوای با رفتارت صبا را از ما بگیری تو رو خدا دیگه باهاش بد رفتاری نکن و منم از خجالت آب شدم بعد مادر صبا گفت شب پیش دخترم می مونم گفتم خواهشا برید خودم می مانم .
مادرمم از اون ور گفت مسعود نفرینت نمی کنم ولی آخه چرا این کارو با صبا کردی که این طوری بشه و کارش به بیمارستان بکشه .
اون شب همه یه چیزی بهم گفتند و روی نگاه کردن بهشون را نداشتم .
اون شب به زور همشون را فرستادم خونه و کیا و کیانا هم می خواستند مادرشون را ببیند و بمونن بیمارستان که انقدر خواهش ازشون کردم تا رفتند.
امین هم بی تابی مادرش را می کرد و مجبور شدم تو بیمارستان پیش خودم نگهش دارم چون نمی تونستم یه شب دوری امین را تحمل کنم بعد دیدم محیط داخلی بیمارستان امکان داره مریضش کنه بردمش بیرون و براش از دکه شکلات و ..... اونارو که خورد یه ذره باهاش بازی کردم و از شادی امین منم شاد می شدم و غم و غصه هامو فراموش می کردم .
دیدم گوشه ی حیاط بیمارستان آقا جون نشسته و آقا جون را صدا کردم و گفتم آقا جون شما چرا نرفتید خونه و گفت دلم طاقت نمیاره با خواهش و اصرار با ماشینه خودم گفتم برو خونه . طرفای ساعت یک بود امین که خوابش برد گذاشتمش پیش پرستار و رفتم پیش صبا و بازم ازش غذر خواستم و صبا مهربون تر از اونی بود که بخواد کینه ای به دل بگیره گفت مهم نیست انشا الله فردا ترخیصم می کنند و نگران نباش ولی واقعا دلهره داشتم ، گفتم بزار صبا استراحت کنه و بوسش کردم و خواستم از اتاق بیام بیرون گفت که امین کجاست ؟ گفتم بیرونه گفت بیار یه کم ببینمش گفتم آخه خوابه و گفت دلم تنگه واسش بیارش دیگه و رفتم آوردمش و گفتم صبا تو این محیط امین مریض نشه گفت نه بابا پهلوان مامان که مریض نمیشه ؛ بزار پیشم بخوابونمش گفتم باشه و امین پیش صبا موند .
ساعت 4 صبح بود که من تو راهرو خوابیده بودم که یکی را آوردند بیمارستان که تصادف کرده بود ، مرد تصادفی را پذیرش نکردند گفتند اول باید پول بریزه به حساب بیمارستان تا کاری براش بکنند . اون راننده ای که بهش زده بود گفت بخدا ندارم فردا صبح براتون جور می کنم و میارم ، اونا هم گفتند پس فردا صبح مریضتون را بیارید و یا ببریدش تو یه بیمارستانه دیگه ، منم تو این جور مواقع خیلی زود از کوره در می رم و به صندوقدار گفتم مگه چه قدر پول می خواد و اصلا جونه یه آدم براتون مهم نیست که بمیره یا نمیره و اونا هم گفتند قانون بیمارستانه و اون مرد تصادفی هم داشت ازش خون می رفت و هر لحظه به مرگ نزدیک می شد و گفتم من هزینشو می دم و به صنوقداره گفتم چه قدر باید بدم و یه مبلغی را گفت موقتا بدید و دو برابرشو دادم و گفتم فقط زنده بمونه .
راننده ای که بهش زده بود و خیالش راحت شد گفت از بابت این کارت ممنونم ، حالا من این پولاتو کی باید بهت بدمش ، منم گفتم داداش بعضی جاها دل حکم می کنه نه پول که کاغذه ، بعضی وقتها زود دیر میشه منم انسانم مثل تو شاید که یه کم وضعم از تو بهتر باشه نباید یادم بره کی بودم و کی شدم و من اینو به خاطردلم ندادم نه چیز دیگه ای .
با اون راننده کلی حرف زدیم و معلوم بود از قشر ضعیف جامعه است و با نور عزت و مردونگی چراغه خونشون را روشن می کنه بهم گفت کی و کجا می تونم ببینمت و منم می دونستم می خواد خرج بیمارستان را بهم بده گفتم به دروغ من مسافرم و شاید یه روز یه جایی باز همدیگرو دیدیم و با هم خداحافظی کردیم .
چند ساعت بعد پرستاره اومد و گفت که حال مرد تصادفی خوب شده و خطر رفع شده .
صبح اوستا اومده بود بیمارستان و گفت حاله زنت چه طوره ؟ گفتم اوستا حالش خوبه ، زحمت کشیدی و ممنونم ازت شما برو کارخونه منم میام و اوستا گفت نمی خواد بیایی به زنت برس که از همه چیز تو زندگی مهم تره بعد هم اوستا را راهی کردم که بره .
دکتر گفت حال صبا هم خوبه و ببریدش خونه و زنگ زدم کارخونه محمد گوشی را برداشت گفتم با ماشینت بیا دم بیمارستان تا صبا را ببریم خونه و به خونه زنگ زدم گفتم صبا را داریم میاریم خونه .
محمد هم اومد دنبالمون و رفتیم خونه و دم در که رسیدیم آقا جون و کل خانواده اومدند استقبال صبا و آقا جون جلوی پای صبا گوسفند سر برید و از اون ور هم داداش رضا گفت بار آخرت باشه که صبا را برنجونی .
دوستان عزیز فرموده بودند پستها را کوتاه بنویسم و منم نوشتم .
در پناهه حق
و ممنونم که من رو تحمل می کنید .
عزیزانی هم که سر می زنند لطفا نظراتشون را بهم بگن چون برام مهمه .
یا حق
خواهشا نظر خصوصی ندید وب لاگم خیلی دیر میاد بالا


