تبليغاتX
سالهای سوخته

سلام دوستان :

 

اواسط اردیبهشت سال 1355 بود که صبا حالش بد شد و بردمش دکتر که دکتر ها گفتند که حال بچه  بده و امیدی نیست. .......

 

که سریع بردنش اتاق عمل و منم نذر کرده بودم که اگه حال صبا خوب بشه یه گوسفند بکشم .

 

خوشبختانه بعد از چند ساعت هم حال صبا خوب بود و هم حال بچه ها ( بچه ها 2 قلو بودند ) خوب بود وچند روز بعد آوردمشون خونه و جلوی پاشون گوسفند را سر بریدیم .

 

یکی از بچه ها دختر و دیگری پسر بود که دختر و پسرم چشماشون سبز بود و به مادرشون رفته بودند و حالا می خواستیم برای دختر و پسرمون اسم انتخاب کنیم که اسم پسرمونو گذاشتیم کیا و اسم دخترمونو گذاشتیم کیانا .

 

زندگیمون خیلی زیبا می گذشت و شبهای جمعه گاهی  سعید و محمد و علی می آمدند خونه ی ما و میگفتیم و می خندیدیم .

 

 

کم کم حس می کردم که محمد مثل سابق نیست و زیاد شاد و خنده رو نیست و خودم دردشو فهمیدم و دوست داشت با آبجی زهره باشه ولی روش نمی شد اینو از من درخواست کنه و خودم چون می دونستم آبجی زهرمو دوست داره یه شب جمعه که بچه ها خونه ی ما بودند رفتم آبجی زهره را از خونه ی آقا جون صدا کردم و گفتم بیا بالا کارت دارم و آبجی زهره هم اومد و به محمد هم گفتم بیا دم در و محمد هم اومد و چشمش تو چشم آبجی زهره افتاد انگار دنیا رو بهش دادند و دست آبجی زهره را گرفتم گذاشتم تو دستای محمد و گفتم برید اتاق بقلی با هم حرف بزنید و اینم می دونستم که محمد هیچ وقت به خواهرم خیانت نمی کنه و اندازه ی تمام دنیا دوسش داره و اون شب از ساعت 9 تا ساعت 12 محمد و زهره با هم حرف زدند .

 

اوایل خرداد ماه بود و من هم باید درسامو می خوندم و هم کار می کردم و دیگه با به دنیا اومدن بچه ها مسافر کشی نمی کردم و فقط می رفتم کارگاه .

 

همیشه به کم قانع بودم و هیچ وقت آمدم حریصی نبودم .

 

بچه هامم که هر روز بزرگتر وخوشگل تر می شدند و من هم تمام فکر و ذکرم بچه هام بودند .

 

پسرم همیشه از بچگی شیطون بود و اهل گریه و زاری نبود و وقتی هم که گریه می کرد آقا جون می گفت اشک شیطان بازم شروع شد .

 

دخترمم خیلی آروم و برعکس کیا بود .

  

و دیگه حسه درس خوندن هم نداشتم و فقط می خواستم لیسانسم را سریع بگیرم و برم دنبال خدمت سربازیم و یه کار خوب پیدا کنم .

 

موقع اعلام نتایج شد و یک درسو افتاده بودم و رفتم پیش استاده مربوطه ی درسم که خانومی تخس و مزخرف بود و گفتم اگه می شه کمکم کنید و گفت اصلا من نیم نمره هم نمی دم و استاد هم که از اون خانومای گیر بود نمره ی منو نداد و منم بهش گفتم یادت باشه و گفت یادم می مونه  و شب رفتم پیش استاد جاودان و گفتم این درسو افتادم و گفت من زنگ می زنم بهش می گم نمرتو بده و من گفتم نمی خواد رو بندازی خودم یه جا هالشو می گیرم و حالشو هم بد گرفتم .

 

دیگه تابستون شده بود و من هم فقط تا ظهر می رفتم کارگاه و بقیشو می اومدم خونه و پیش صبا و بچه ها می موندم و البته بیشتر اوقات خواهرام و مادرم کمک صبا می کردند .

 

من که این همه نوشتم از خودم خواستم از داداش و رضا  مهدی و حسین هم براتون بنویسم  :

 

داداش رضا فوق لیسانس مکانیک داشت و از من 8 سال بزرگتر بود و در دانشگاه تدریس می کرد  و در یک شرکتی هم گاهی اوقات کار می کرد .داداش رضا از همه ی داداشام بهتر بود و خیلی مهربون بود و با همه رفتار خوبی داشت و آدم خاکی و مردمی بود که همیشه به همه لطف می کرد و یک حرفی به من زده بود که تا عمر دارم فراموشش نمی کنم که گفته بود هیچ انسانی بزرگ نیست بلکه چالش های زندگی است که اونو بزرگ می کنه . و  سال 1355 عاشق یکی از اساتید دانشگاهشون شده بود که داداش رضا و آقا جون و مادرم یک شب رفتند خواستگاری و همون شب جواب بله را به داداش رضا دادند و قرار شد شهریور ماه 1355 با هم ازدواج کنند .

عروسی داداش رضا خیلی با شکوه بود و خیلی بهمون خوش گذشت و بعد از ازدواج در خونه ی آقا جون ساکن شدند و دیگه شبها همگی با هم بودیم و پنج شنبه شب معمولا همگی می رفتیم شمال و یا جاهای دیگر و جمعه شب می اومدیم و البته گاهی اوقات سعید و محمد و علی هم با ما می آمدند .

 

داداش مهدیم از من چند 3 سال بزرگتر بود و رشته ادبیات خونده بود و برای فوق لیسانس درس می خوند و روح بزرگی داشت شبها می نشست تو اتاقش و شعر می گفت و می نوشت و شبها را دوست داشت و وقتی کنارش می نشستم و داداش مهدی برام از اشعارش می خوند روحم جلا داده می شد و بعضی شبها همگی می رفتیم تو  حیاط می نشستیم و داداش مهدی برامون از اشعار عاشقانه و عرفانیش می خوند ......

 

داداش حسین از من 5 سال بزرگتر بود و فوق لیسانس مکانیک داشت و سال 1355 سرباز بود .

داداش حسین همیشه کار بدی  می کردم منو نصیحت می کرد و یا اگه می دید کار از نصیحت گذشته می افتاد دنبالم و یه کتک حسابی منو ی رزد و منم به خاطر بزرگی و احترام چیزی بهش نمی گفتم و فقط شبش به داداش رضا می گفتم که اونم می رفت حالشو می گرفت .......

 

الان دوستان خیال می کنند زندگی من همش به خوبی و خوشی ختم می شد و همین جا می خوام بگم زندگیم همش خوشی نبود و بدبختی و در به دری زیاد کشیدم .......  

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |