سلام دوستان :
مثل همیشه امیدوارم که پشت پنجره ی پاک دلتون بارون رحمت خدا بباره و تو دلتون غم جایی نداشته باشه ........
آخراي خرداد بود و ما امتحانات ترم دوم را به خوبي داده بوديم و گفتيم تابستون واحد بر نداريم و بريم خوش باشيم و تصميم گرفتيم با بچه ها بريم مشهد زيارت كنيم و اوايل تير ماه بود كه راه افتاديم و رفتيم مشهد و در حين رسيدن به مشهد شهرهاي اطرافش را هم مي گشتيم چون با ماشين خودمون رفته بوديم هر جا كه دلمون مي خواست نگه مي داشتيم و استراحت مي گرديم و يه قليون مي كشيديم و راه ميوفتاديم ( البته همه قليون مي كشيديم جزء سعيد ) و حساب بهمون خوش مي گذشت و بعد دو روزي رسيديم مهشد و طرفاي حرم يه مسافر خونه رفتيم و يه اتاق اجاره كرديم و گرفتيم شبو خوابيديم اون جا . و چون سعيد نماز خون بود و براي نماز صبح بيدار مي شد د صبح با هم اتاقي كناريمون آشنا شد و با هم دوست شدند و ..........
سعيد صبح گفت با هم اتاقي كناريمون دوست شدم و ما گفتيم كي و گفت براي نماز بلند شده بودم و مي خواستم وضو بگيرم با آن آقا ( عطا الله ) آشنا شدم و خيلي آدم خوبي بود و گفت اهل سنندج است .
ساعت 10 بود كه ما تو راهروي مسافر خونه آن آقا را همراه خانوم و دخترش ديديم و بعد اين كه با هم آشنا شديم و گفت كجا تشريف مي برين ؟ و ما گفتيم مي ريم زيارت و گفت ما هم مي ريم حرم و گفت خوشحال مي شم با هم بريم و سعيد هم گفت باعث افتخارمونه ......
بعد از اين كه زيارت كرديم و آمديم مسافر خونه "آقاي عطا الله ( همون آقاي همسايه ) ما رو شام خونشون دعوت كرد و گفت خوشحال مي شيم شام در تشريف بيرين اتاق ما و ما هم گفتيم مزاحم نمي شيم و خانومش با لهجه ي قشنگ كردي گفت خواهش كرديم و روي منو زمين نندازين و ما هم گفتيم چشم و گفت چشمتون بي بلا ...........
شب شد ما هم رفتيم اتاقشون و با هم خيلي اياق شديم و گفت شما كارتون چيه و به چه منظور اومدين مشهد و گفت به جزء سعيد به بقيتون نمياد كه براي زيارت اومده باشين مشهد . و من گفتم هم براي زيارت اومديم و هم اينكه خوش بگذرونيم و خستگي اين چند ماه درس خوندن از تنمون در بياد و گفت مگه محصل هستين و ما گفتيم نه دانشجو هستيم و گفت آفرين ..........
و ما گفتيم شما براي چي اومدين مشهد و گفت ماجرا داره و حوصله دارين براتون تعريف كنم و محمد گفت مشتاق شنيدنيم :
گفت پارسال دخترم خواب بدي مي بينه و زبونش از اون موقع مي گيره و دخترم خجالت مي كشه صحبت كنه و سعيد گفت انشا الله خوب مي شه و عطا الله گفت به هر جايي بگي رفتم ولي نتونستم جواب بگيرم و ........... و به همين منظور براي شفاي دخترمون اومديم مشهد .
موقع شام شد و شام خيلي خوشمزه اي خانم عطا الله و دخترش درست كرده بودند و خورديم و ..... و عطا الله گفت بعد شام چي مي چسبه و منم گفتم قليون و گفت دمت گرم و گفت حالا كي مي ره قليون بخره و منم گفتم من تو ماشينم دارم و رفتم تو ماشين قليون را آودم و تا ساعت 2 شب نشستيم قليون كشيديم و سعيد هم با خانم عطا الله و دخترش گرم صحبت بود و خيلي با هم درد و دل كردند و سعيد خيلي خوب با آنها گرم شد و گفت كه آسو ( اسم دختر عطا الله بود ) من بهت اميد مي دم و دلم گواهي مي ده كه تو خوب مي شي و مادرش گفت سعيد جان خدا از زبونت بشنوه و ..........
ما هم بعد اين كه قليون كشيديم و سرمون بعد جوري گيج مي خورد و گفتيم بريم يه دوري تو مشهد بزنيم تا حالمون جا بياد و هيچ كدوممون نمي تونستيم رانندگي كنيم سعيد كه حالش عادي بود نشست پشت فرمون و تا دم دماي صبح گشتيم و بعد اومديم خونه و گرفتيم خوابيديم .................
در ضمن يادم رفت بگم خانوم عطا الله و دخترش با ما دست مي دادند و جلوي ما راحت بودند و خيلي خون گرم بودند و مرام كردها خيلي بالا بود و خيلي از مرامشون خوشم اومد و آسو هم 15 سال داشت .
تو اين 10 روزي كه تو مشهد بوديم دائم با خانواده ي آنها رفت و آمد مي كرديم و بد جور هم صميمي شديم ............
يك شب ساعت 12 بود كه حوصلمون سر رفت و گفتيم بريم يك دوري بزنيم كه ديديم آسو هم دم درمسافر خونه نشسته و هلي گفت چرا اين جا نشستي و گفت حوصلم سر رفته و گفت آقا سعيد مي شه منم با شما بيام بيرون و سعيد گفت مشكلي نداره و فقط بايد به بابات بگيم و گفت باشه و رفتيم به باباي آسو گفتيم آسو هم ما با خودمون مي بريم بيرون و گفت بريد به سلامت و آسو خيلي خوشحال شد و گفت ممنونم .........
آسو به سعيد گفت كجا مي ريم الان و سعيد گفت زير آسمون خدا و آسو هم گفت بريم .
5 تايي رفتيم تو شهر گشتيم و خيلي خوش گذشت و بستني و ......... خورديم و حسابي به آسو خوش گذشت و به ما هم خيلي خوش گذشت و تا 4 صبح بيرون بوديم و آسو به سعيد گفت ديگه خيلي ديره بريم خونه و رفتيم خونه .
آخرين روزي كه مشهد بوديم و باباي آسو گفت كه همنشيني با شما خيلي چيزا يادم داد و گفت دوست دارم اين دوستيمون ادامه داشته باشه و آدرس و شماره تماس تك ، تكمون را گرفت و آدرسشم به ما داد و گفت خوشحال مي شم اگه سنندج آمدين تشريف بيرين و ........
موقع رفتن شد و ما هم كه كلي سوغات خريده بوديم و من كه براي صبا كلي تنقلات خريده بودم و سعيد هم براي مادرش چادر نماز و براي پدرش يك جا نماز خريده بود و براي اقوامشم سوغات علي هم براي مريم و اقوامش سوغات گرفته بود و محمد هم دور از چشم من خيلي براي خواهرم كلي سوغات خريده بود و منم به روش نياوردم و گفتم چه طور من واس صبا كلي خريد كردم و گفتم بذار محمد هم واس عشقش ( خواهرم ) خريد كنه .....
موقع خداحافظي با خانواده ي آسو رو بوسي كرديم و سعيد هم پيشوني آسو را بوسيد و گفت تو خوب مي شي و لبخندي بهش زد ......... و سعيد گفت خيلي دوست داشتم كه اين سفر تموم نشه و گفت اين يكي از بهترين سفر هاي عمرم است ......
بازم مثل موقع برگشتن برگشتنمون هم خيلي طول كشيد و دو روز تو راه بوديم و حسابي منگ مخدرات شده بوديم ( زياد قليون و سيگاركشيده بوديم ) و رانندگي مي كرديمو و پشت فرمون قليون مي كشيديم و خيلي خوش گذشت و رسيديم محل و من رفتم خونه ي صبا ايناو سوغاتاشون را دادم و با صبا اومديم خونه ي ما و حسابي بو سيگار وقليون مي داديم و داداش بزرگم اومد موقعي كه با من روبوسي كرد ديد كه دهنم بوي سيگار مي ده يك سيلي خوابوند زير گوشم و مادرم گفت چرا زديش عوض اينكه بگي زيارت قبول و گفت خودش مي دونه كه چرا زدمش و گفت درسته آقا مسعود و گفتم آره ..........
صبا اومد پيشم و گفت چرا زدت و گفتم ولش كن و خيلي اسرار كرد و گفتم كه دهنم بوي سيگار مي داد و به همين خاطر منو زد و گفتم اگه منو نمي زد به برادر بودنش شك مي كردم ( دوست مي گه گفتم و دشمن مي گه مي خواستم بگم ) و برادرم منو دوست داشت كه به صورتم سيلي زد و ....... و همون روز بود كه ديگه سيگار هم نكشيدم و سيگار رو هم گذاشتم كنار . شب بود و با بچه ها رفته بوديم چاله ميدون كار داشتيم و من مي خواستم واس ماشينم بوق بنزي بخرم كه محمد يك بسته سيگار وينيستون خريد و به علي تارف كرد و به منم تارف كرد و من گفتم نمي كشم و علي و محمد مشغول سيگار كشيدن بودن كه يك سيلي خوابوندم زير گوش جفتشون كه سيگار از لبشون افتاد رو زمين و گفتند واس چي مي زني آزار داري و گفتم كه زدمتون تا ديگه سيگار نكشين و ماجراي صبح را واسشون تعريف كردم و اونا هم گفتند چشم و ديگه نمي كشيم ولي اگه يك كم آروم تر مي زدي هم كمي بهتر بود و منم روي گلشون را بوسيدم و گفتم فقط به خاطر اين كه دوستتان دارم زدمتون و ازشون كلي معذرت خواهي كردم و ........
روز بعد از برگشتنمون بود كه خيلي وقت مي شد كه با صبا نگشته بودم و با موتورم رفتم دم خونه ي صبا و بوق زدم و صبا اومد دم در ذو گفت منو مي بري امام زاده طاهر و گفتم امام زاده طاهر ديگه كجاست و گفت تو كرجه و گفتم رو تخم چشام و با هم رفتيم كرج و رفتيم امام زاده طاهر و بعد اين كه صبا زيارت كرد رفتيم ناهار خورديمو يك كم شهر كرج رو گشتيم و طرفاي غروب بود كه برگشتيم خونه ................
دو هفته بعد از اين كه از مشهد برگشته بوديم و يه روز خونه ي سعيد اينا دعوت بوديم و جاتون خالي ناهار آبگوشت بود و داشتيم مي خورديم كه تلفنشون زنگ زد و مادر سعيد رفت گوشي را برداشت و داد زد و گفت سعيد با تو كار دارن و گفت كيه و گفت يه آقايي به نام عطا الله كه لهجه ي كردي داره و سعيد رفت با عطا الله حرف زد و عطا الله گفت كه آسو زبونش خوب شده و ديگه نكلت زبان نداره و سعيد هم گفت خدا رو شكر و گفت چه طور و گفت كه : ديشب خواب امام رضا رو ديده و گفته به دخترم تو به خاطر همنشيني با يكي از بندگان پاك خدا مورد انايت حق قرار گرفتي و سعيد گفت حالا اون شخص كيه ؟ و گفت سعيد جون خودتي و سعيد بهش مي گه آخه من يعني اين قدر پاكم كه صدام به گوش خدا مي رسه و عطا الله ما را ه سنندج دعوت كرد و قرار شد هفته ي بعد ما بريم سنندج .
سعيد آمد سر سفره و گفتيم كي بود و چي گفت ؟ و سعيد گفت كه ماجرا از اين قراره و من باورم نمي شد كه سعيد جسم و روح پاكي باشه كه در كنار ماست و ما قدرشو نمي دونيم و اين حرف ( كه امام رضا در خواب آسو اومده و گفته سعيد بنده ي پاك خداست و خدا اين قدر سعيد را دوست داشته كه به احترام حرف سعيد ، كلامشو قبول كرده و آسو الان مي تونه به اين راحتي حرف بزنه ) و باورم نمي شد ...........
و ما به سوي سنندج راهي شديم البته اين بار صبال هم همراهميمون كرد و با آمد و نم نم مي رفتيم و شهرهاي اطراف ايران را سير مي كرديم و رفتنمون 1 روز طول كشيد چون در شهر هاي مختلف توقف مي كرديم و اين اولين سفر من همراه صبا بود . و به منزل عطا الله رسيديم و بعد از اين كه صبا را با خانواده ي آسو آشنا كرديم و عطا الله گفت خواهرته و من گفتم نه نامزدمه و عطا الله هم گفت انشا الله خوشبخت بشين و فقط عروسيتون ما رو هم دعوت كنين و گفتم تاج سري .........
با آسو كه داشتيم صحبت مي كرديم و آسو گفت به احترام همنشيني و هم كلامي من با سعيد خدا منو مورد عنايت قرار داده و عطا الله گفت سعيد جان كم كم داره تشكر كردن ازت سخت مي شه .
صبا و آسو تو چند روزي كه ما آن جا بوديم حسابي با هم دوست شدند .
يادمه آخرين شبي بود كه اون جا بوديم ما رو به يه مهموني دعوت كردند و خيلي خوشم اومد از رقص كردي و من هم يه چيزي ياد گرفتم خيلي خيلي رقص زيبايي بود و مردمان سنندج خيلي مردمان خون گرم و با احساسي هستن كه اگه بهشون يك خوبي كني 1000 خوبي بهت مي كنن و هر چي از مردم سنندج بگم كم گفتم و.........
صبح راه افتاديم به سمت تهران و اين سفر ها و خاطراتش را هيچ وقت فراموش نكرديم ...........


