تبليغاتX
سالهای سوخته

سلام دوستان :

خواستم یک خاطره از استاد عزیزم آقای جاودان براتون بگم و امیدوارم که خدا رحمتش کنه ......

دوستان ما یک استاد داشتیم که چند تا از درسهامون ( فیزیک و چند درس دیگه ) را با استاد جاودان در سال 52 داشتیم که خیلی با معرفت و با مرام بود و با ما چهار تا تو کلاس خیلی گرم بود و درست یادم است که با سعید زیاد گرم می گرفت و وقتی که سر صحبت با سعید می نشست می گفتیم استاد ما رو تحویل نمی گیری ؟ و استاد جاودان می گفت شما چهار تاتون برای من عزیز هستینو قابل احترام ولی هم صحبتی با سعید آرامشی به زندگی بی رنگ من می بخشد و استاد جاودان دیگه خیلی صمیمی شده بود با ما و اون جور بگم که طوری شد که به خونه ی ما میومد و یکی از دوستانمون شد و اینم بگم استاد حدود 40 سالش بود و استاد جاودان دیگه از ماجرای عشق و عاشقی و ........ ما خبر داشت و استاد یک روز خیلی دلش گرفته بود و برامون خاطره ای تعریف کرد و گفت قول بدید که بین خودتون باشه و گفتیم چشم و استاد گفت شما از زندگی من چی میدونید و ما هم گفتیم هیچ چی و فقط می دونیم 40 سالتونه و همین .

زندگینامه استاد محرم جاودان :

استاد گفت که من بچه شوش بودم و پدرم گارگر و بار بر بود و گفت که من یک روز به پدرم گفتم من هم تابستونا میام پیش تو کار می کنم و پدرم گفت کارگری سخته و گفتم یک روز میام اگه نتونستم دیگه نمیام و پدرم گفت باشه و یک روز رفتم و کار کردم دیدم نه پدرم راست می گفت کارگری خیلی سخته و نمی تونم دووم بیارم و شب شد که پدرم آمد خانه گفت محرم ( اسم استاد جاودان بود ) دیدی نتونستی گارگری کنی و من از تو توقع کار کردن ندارم و فقط یه خواهش دارم و اونم اینه که واس خودت کسی بشی و کارگری مثل من نکنی و غلام و رییس خودت باشی و ما رو از این فقر و فلاکت در بیاری و منم گفتم مرید باید دست مرادش را بگیرد و گفتم قول می دم که دیگه نذارم کارگری کنی و پدرم گفت ببینیم و تعریف کنیم ......

من سالها درس خوندم و بعد لیسانس فوق لیسانسم را در رشته مکانیک گرفتم و شدم استاد دانشگاه و با حقوق هایی که می گرفتم اول برای پدرم خانه ای گرفتم تا از مستاجری در بیاد بعد حقوق های دیگرم را به پدرم می دادم تا دیگه کارگری نکنه و گفت پدرم را به آرزویش رساندم و برای پدرم ماشین گرفتم و لباسهای خوب و ....

و پدرم بعد از رسیدن به آرزویش بعد 15 سال فوت کرد و گفت خوشحالم که پدرم را به آرزویش رساندم و حرف پدرم همیشه در گوشمه که گفت محرم یادت نره که کی بودی و کی شدی ( به درویشی غناعت کن که سلطانی خطر داره ) و منم گفتم چشم .....

و استاد بعد از این که زندگینامه اش را تعریف کرد و اشکی پهنای صورت مهربانش را گرفت و گفت خوشحالم که چنین پدر زحمت کشی داشته ام و خوشحالم دوستان خوبی مثل شما دارم و منم به استاد گفتم خوشحالم که استادی اهل دل و با صفایی مثل شما دارم و استاد گفت خیلی دوست دارم که خبر موفقیت هاتون را بشنوم و ..........

از اون روز به بعد روابط عاطفی و صمیمی بین ما و استاد بوجود آمد طوری شد که استاد با همسر و پسر و دخترش به خانه ی ما می آمدند و ما هم خونه ی استاد می رفتیم و صمیمیتمون از روز قبل بین هم بیشتر می شد........

دیگه با استاد چون خیلی جور و صمیمی شده بودیم و استادم خدایی هوای ما چهار تا رو داشت و مثل بچه هاش ما رو دوست داشت و استاد جاودان هیچ وقت سر کلاس عصبانی نشد و من چهره ی عصبانی او را ندیدم و انگار عصبانیت در وجود استاد جاودان کلمه ی گنگ و بی معنی بود و الان که یاد استاد می افتم دلم برایش خیلی تنگ می شه و من از استاد خیلی چیزها یاد گرفتم و یکی از چیزهایی که از استاد یاد گرفتم این بود که همیشه یادم باشه کی بودم و کی شدم و از کجا اومدم و به کجا می رم و ..... و استاد همیشه به من می گفت مواظب زیر دستت باش و مبادا به کسی زور بگی یا به دیگری فخر بفروشی و استاد جاودان با این که استاد دانشگاه بود و در یک شرکت هم مدیر عامل بود ولی همیشه ساده و بی ریا و مردمی می گشت و همیشه مثل کف دست صاف و صادق بود .........

 

یادمه که همه ی درسهایی که استاد جاودان ارائه داده بود و ما هم که همشو پاس کرده بودیم و آخرین جلسه ی ترم بود و نمی دونم چی شد که سر کلاس خواستم گریه کنم و روی گل استاد جاودان را ببوسم چون دل کندن ازش خیلی سخت بود و ناراحت بودم که دیگه نمی تونم با استاد جاودان کلاس داشته باشم و استاد جاودان هم غمو تو چشمام دید و گفت چیه مسعود اتفاقی افتاده و منم گفتم نه استاد و استاد گفت نه یه اتفاقی افتاده و استاد گفت تو این چند ساله اولین باره که می بینم صورتت را غم گرفته و منم گفتم هیچ چی ولش کن و گفت باشه ولی بعد کلاس باید بهم بگی و منم گفتم باشه و کلاس تموم شد و استاد برای همه آرزوی موفقیت کرد و بچه ها پرسیدند استاد چه جوری امتحان می گیری و استاد گفت طوری امتحان می گیرم که همتون قبول شین و با خاطره ی خوشی از من یاد کنین و همه خوشحال شدند الا من که می دونستم 100 در 100 قبولم ......

کلاس تموم شد و استاد گفت مسعود جان بیا ببینم مشکلت چیه که این همه پکر بودی و گفتم استاد واقعیتش اینه که از این که دیگه نمی تونم بیام سر کلاساتون و واحدهایی که شما کلا" ارائه کردین را من همشو پاس کردم و استاد گفت به خاطر این ناراحتی ؟ و گفتم آره و استاد گفت ما که با هم رفیقیم و تو هم اگه کلاس نداشتی بیا سر کلاس من بشین و منم گفتم استاد خیلی ممنونم و استاد گفت خواهش می کنم ..........

یه روز آقا جون گفت مسعود من موندم تو چه جوری قبول میشی و منم گفتم به سادگی و آقا جونم هم گفت آره ارواح عمت ( البته این حرفو با خنده زد ) و آقا جون گفت که می ری با استادا رفیق می شی و اونا هم تو نمرتو می دن و منم گفتم نه به جون صبا و گفتم سر کلاس درسو می فهمم و دیگه تو خونه نمی خونم همین و تو خونه آدم باید آزاد باشه بهتره . درسو فقط باید تو دانشگاه فهمید و اگه درسو تو دانشگاه نفهمم تو خونه هم نمی فهمم و آقا جون گفت دمت گرم خوشم اومد .

 

یک روز که داشتیم با استاد می آمدیم آقا جون ما رو دید و بعد از سلام و احوال پرسی با استاد و بچه ها ، گفت آقای جاودان یه سوال از شما دارم و استاد گفت بفرمایید و گفت که مسعود خودش نمره میاره و یا شما از سر رفاقت و دلسوزی بهش نمره می دین و استاد گفت مسعود یکی از بهترین شاگردان من است ولی از سعید بهتر نیست چون سعید یکی از باهوش ترین شاگردان من است که رفاقت و هم صحبتی و وجودشو با دنیا عوض نمی کنم و بعد از این که آقا جون رفت سعید به استاد گفت : شرمندمون کردی با این حرفات و استاد گفت سعید تو برای من بهترینی و تو منو غرق خودت کردی ولی هیچ وقت امواجت را به من نشون ندادی ؟ و گفت سعید من وقتی با تو هستم به خودم نزدیک می شم و طوری که تو این چندین سال تا این حد کسی به من نزدیک نشده بود که تو شدی و استاد اومد جلو و سر سعید را بوسید ........

 

 

امیدوارم که خداوند روح استاد محرم جاودان که یکی از بهترین استادان ما بود را بیامرزد و استاد جاودان همواره یادش در دل ما است و استاد همواره مانند نامش همیشه جاودان است ......

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط مسعود |