تبليغاتX
سالهای سوخته

 سلام به دوستان عزیزم :  

طبق قولی که به شما داده بودم قراره که ماجرای خواستگاری سعید را براتون بگم .

سعید  به پدر و مادرش زنگ زد و گفت که می خواد با دختری ازدواج کنه و قراره با من بره خواستگاری و پدر و مادر سعید هم گفته بودند که دختری که تو می پسندی برای ما عزیز و قابل احترام   است و گفته بودند شرائط ایران خیلی بد است و اونا نمی تونن بیایند انگلیس و ریش و قیچی را دادند دسته ما .

 

تو اونجا من  چون بیشتر با پدر سارا جور بودم رفتم و گفتم اگه اجازه بدید برای شب بیاییم خونتون و اونم از ماجرای سعید و سارا خبر نداشت و گفت خوش اومدید و خیال کرد اومدیم دور هم باشیم و بخندیم .

شب شد و من و سعید و صبا رفتیم خونه ی پدر سارا و بچه ها را سپردیم  به محمد و علی تا مراقبشون باشند . محمد و علی هم خیلی دوست داشتند با ما همراه باشند ولی چون بحث امشب ما در مورد خواستگاری بود و خواستیم جدی باشیم اون شب محمد و علی نیومدند اگه هم میومدند حرفامون گل می نداخت و نمی تونستیم به بحث اصلی برسیم .

 پدر سارا خیلی تعجب کرد و گفت پس چرا شماها فقط اومدید ؟ ما هم گفتیم حالا بذار بیاییم تو ، توضیح می دیم .

من تا حالا برای کسی خواستگاری نرفته بودم و نمی دونستم چی بگم و گفتم موضوع اینه که اومدیم خواستگاری سارا !

پدر سارا یه کم تعجب کرد و گفت حالا برای کی ؟ گفتم برای سعید .

پدر سارا ،  سعید را خیلی دوست داشت و به نظر من  چه کسی بهتر از سعید برای سارا !

من گفتم جواب جفتشون مثبت است و مشکلی جز نظر شما نداریم و اونم گفت مبارکه و من کسی جز سارا ندارم و آرزوی اول و آخر من خوشبختی سارا است و اومد صورت مهربان سعید را بوسید گفت مبارکه ، همه دست زدیم و منم جو گرفت و سوت زدم و خلاصه شبی بیادماندنی برای من بود و پدر سارا گیر داد تواین شب چرا محمد و علی و بچه ها نیستند وباید اونا هم بیان . ماشین بابای سارا را گرفتم و رفتم اونا رو هم آوردم و یادمه تا ساعت 3 شب گفتیم و خندیدیم .

سعید و سارا چند روز بعد نامزد شدند و صبا هم بچه ای حامله بود .

 

روز بسیار زیبا و با شکوهی بود یادمه همگی رفتیم حلقه خریدیم و شب تو رستوران پدر سارا جشنی گرفتیم و سارا باید مسلمان می شد و و قرار شد بعد از اتمام درسمون بیاییم سارا هم با ما بیاد ایران و جشن عروسی را ایران بگیریم .

تو انگلیس سارا و پدرش تنها بودند و کسی را نداشتند جز ما و همه ی اقوامشان اسراییل بودند  .

سعید دوران نامزدی زیبایی داشت و با سارا تک تک ثانیه هاشو می گذروند و فقط موقعی که درس داشت می رفت دانشگاه و بعد می رفت رستوران و من و محمد و علی به پدر سارا گفته بودیم ما به جای سعید هم کار می کنیم و بذار اونا خوش باشن وپدر سارا هم حرفی نداشت و دوست داشت سعید با سارا باشه .

خیلی به سعید حسودیم شد و واقعا" عاشق واقعی بود و هر طور بود دوست داشت رویایی ترین لحظه ها را سارا داشته باشه .

یادمه یه شب همگی دور هم جمع شده بودیم و داشتیم حرف می زدیم و گفتم سعید یادته که گفتی به عشق  زمینی اعتقاد نداری ؟ پس چرا عاشق شدی ........

سعید حرف زیبایی زد و گفت من یه عمر دنبال آرامش بودم و همیشه هم آرامش داشتم و دارم ولی وقتی که سارا را برای اولین بار در دانشگاه دیدمش آرامشم چند برابر شد و حسی عجیب وجودمو پر کرد و نمی دونستم این حس چیه و بعد ها فهمیدم بهش می گن عشق . و ای کاش وقتی سارا را برای اولین بار می دیدمش بهش می گفتم و الان حداقل چندسال با سارا بودم و خاطره داشتم و الانم خدا را شکر که به کمک شما تونستم به عشقم برسم .

در کل سعید واقعا عاشق و دلباخته بود و اون عشق واقعی را الان داشت.

سعید همیشه می گفت یک عشق می خوام برای زندگی آرومم و سارا اینو برای من بوجود آورد .

به سعید یه روز گفتم الان که سارا را داری اوضاع درونت چه وره ؟ گفت حال و هوای اوضاع درون را شرائط برای انسان ایجاد می کنه و. خیلی خوبم و غیر قابل وصف .

کم کم داشتیم به آخرای سال 1359 می رسیدیم و خیلی دوست داشتم که بیاییم ایران و خانواده هامون را ببینیم ولی باید چند ماه دیگه هم صبر می کردیم تا بتونیم چند واحد دیگمون را پاس کنیم و بعد بیاییم ایران .

عید 1360 بود و ما هم برای خودمون تو آپارتمانمون هفت سین چیدیم و سال تحویل را با هم بودیم و واقعا خیلی بهمون خوش گذشت و همه به سعید و سارا هدیه دادند .من و صبا هم برای سعید و سارا دو تا زنجیر طلا براشون خریدیم و به سعید گفتم لیاقت تو بیشتر از این کادو هاست و انشا الله وضعم که بهتر شد بهترین چیز را برای تو می خرم .

چرخ و فلک زندگی ما هم همین طوری داشت تو غربت می گذشت که آخرین نامه ی عباس به دستم رسید و دیگه نامه ای از عباس به دستم نرسید :

خلاصه ای از نامه ی عباس مکافات برای من :

وضع کشورمون خیلی ناجوره ،شاه رفته ، مملکت خیلی اوضاعش بده و کاباره ها و کافه ها را بستند . منم  که 25 سالمه و خدمت نرفتم و الان هم باید برم خدمت و از جان و مال و حفظ ناموسم قدمی بزارم و .....

و دیگه نامه ای از عباس به دستم نرسید .

یادمه پنجم خرداد 1360 بود که صبا پسری به دنیا آورد و اسمشو گذاشتیم امین .

امین هم مثل بچه های دیگم چشمانش سبز بود.

مدرک دکترای برقم را در 14مرداد 1360 گرفتم و یادمه اون روز خیلی خوشحال بودیم و قرار بود  بیاییم ایران و این بار همسفرمون سارا و امین بودند و پدر سارا هم قرار شد ماه بعد بیاد ایران و جشن عروسی را بگیریم .

شهریور ماه 1360 به ایران برگشتیم و اوضاع ایران هم خیلی خیلی بد بود و از اومدنم پشیمون شدم و وقتی رسیدیم فرودگاه خیلی ها اومده بودند به دیدارمون و وقتی آقا جون و مادرم را  دیدم پریدم بقلش و آقا جون پیر شده بود و رفتم دستاشو بوسیدم و هر چی داشتم از محبت های آقاجون ، مادرم و اطرافیانم داشتم و با همگی روبوسی کردم .

 دیدم یک آقایی نشسته تو گوشه ی سالن وقتی که یه کم دقت کردم دیدم اوستا است ( صاحب کارگاهی که کار می کردیم ) و رفتم جلو و پریدم بغلش و اوستا خیلی گریه کردم تو بقلم و گفت از وقتی که شماها رفتید منم در کارگاه را بستم و انتظار می کشیدم تا شماها بیایید و گفت یادته که گفتی وقتی بیام بازم تو کارگاه کار می کنیم ، حالا سر قولت هستی ؟ منم گفتم نوکرتم اوستا چند روزدیگه  در کارگاه را باز می کنیم و بازم من شاگردتم و شما اوستامی و دیگه گریه نکن .

چشمامو خیلی این ور و اون ور چرخوندم ولی استاد محرم  جاودان را ندیدم و خیلی ناراحت شدم که چرا اون نیومده ! و از داداش رضا سوال کردم استاد جاودان کجاست ؟ چرا نیومده ؟ گفت استاد بیمارستان است و قلبش ناراحته .

تو جمع آسو و خانواده اش به همراه شوهرش آمده بودند به دیدار ما وقتی آسو را دیدم آمد جلو و چون مثل خواهرام دوسش داشتم با هم روبوسی کردیم .

داداش مهدی وحسین  هم ازدواج کرده بودم و با زن داداشام روبوسی کردم و چند تا بچه داشتند .

سارا هم که عروس جدید خانواده ی سعید بود را همه باهاش روبوسی کردند و به سعید برای انتخاب همچین دختری تبریک گفتند .

و بعد امین ( پسرم که تازه به دنیا آمده بود ) را به مادرم نشون دادم و همه که پسرمو دیدند گفتند چقدر خوشگله و  چشم نخوره و براش اسفند دود کنید .

محمد همش با آبجیم چشم تو چشم هم بودند و آبجی زهره ام خیلی خوشحال بود که محمد را می بینه و می دونست که به زودی باید محمد بیاد خواستگاری اش .

مریم معشوقه ی علی هم اومده بود و اونا هم حسابی با هم خوش و بش می کردند و خیلی همدیگرو دوست داشتند .

فقط جای عباس مکافات خالی بود و عزیز جونم که به رحمت خدا رفته بود خالی بود .

بعد 1 ساعت روبوسی کردن و با خانواده و دوستان آمدیم خونه و بعد پدرم جلوی پای ما چند تا گوسفند قربونی کرد و همگی شام مهمان خانه ی ما بودیم و پدرم حسابی سنگ تموم گذاشته بود و حسابی شب زیبایی بود ولی وضع ایران خیلی حالمو گرفته بود و مجبور بودم برم خدمت .

ساعت از نیمه های شب هم گذشته بود و تازه مهمون ها رفته بودند و من هم با اینکه خیلی خسته بودم ولی دلم تنگ شده بود واسه کوچه های تهرون و موتور سواری و تک چرخ زدن .

موتورم را برداشتم و با صبا رفتیم موتور سواری و تک چرخ زدن و چند ساعت گشتیم و حسابی دلم باز شد و اومدیم خونه و گرفتیم خوابیدیم و ساعت 2 بعد از ظهر ، بعد بیدار شدم و همگی رفتیم ملاقات استاد جاودان و وقتی ما را دید خیلی خوشحال شد و گفت تا چند روز دیگه از بیمارستان مرخص میشم .

بعد رفتیم دم خونه ی اوستا و کلیدها را گرفتیم و رفتیم کارگاه را راه بندازیم که اوستا گفت مسعود جان شما باید برید خدمت و گفت من چند سال که تحمل کردم باز هم تحمل می کنم و صبر می کنم تا شما برید خدمت و برگردید و ما هم گفتیم چشم .

1 ماه گذشت و قرار بود که پدر سارا بیاد ایران و ما هم مقدمات جشن عروسی را آماده کرده بودیم .

با آمدن پدر سارا جشن عقد و عروسی بسیار با شکوهی برای سعید راه انداختیم و که تو یادها باقی بمونه و تو مراسم عقد و عروسی حسابی سنگ تموم گذاشتیم و یادمه همش منو محمد و علی می رقصیدیم و حسابی مجلسو گرم نگه داشته بودیم ، به مهمونا که تعداداشون بالای هزار نفر بود پذیرایی کردیم و و ماشینمو ماشین عروس کرده بودم و منو صبا ، محمد و آبجی زهره ام  ، علی و مریم با موتورهامون ماشین عروس را دوره کرده بودیم و همش بوق می زدیم و ماشینای دیگه هم پشت سرمون و بوق می زدند و چند ساعت تو خیابونا گشتیم و بعد سعید و سارا رفتند خونه ی خودشون تا زندگیشون را شروع کنند .

پدر سارا هم رفت انگلیس تا رستورانش را بفروشد و برای همیشه بیاد ایران ، چون نمی تونست دوری دخترش را تحمل کنه .

واقعا شب عروسی سعید  زیبا و بیادماندنی بود و هیچ وقت عروسی سعید از یاد من و کسانی که در جشن عروسی سعید شرکت کرده نخواهد رفت .

به امید وصال همه ی عاشقان

یا حق  

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |