سلام دوستان :
زندگی آنقدر با انسان بازی در میاره که نمی فهمه این زندگیه یا بازی مار و پله ؟
از زندگی خسته شده بودم و حسابی شاکی از زمونه که منو از وطنم دور کرده بود که چشمم به نوشته ای افتاد که باز منو به یاد خدا انداخت و یه کم دلم آروم گرفت ( درویشی از ابوسعید ابوالخیر پرسید خدا را در کجا طلب کنم ؟ گفت : کجایش جستی که نیافتی )
یه دفعه چشمامو بستم و رفتم تو عالم دوران دبستان :
یه روز سرد زمستون که خواب مونده بودم و دیر رسیدم به دبستان و آقای معلم هم هنوز نیومده بود و تو کلاس محمد و علی با یک پسره دعوایی به پا کرده بودند منم رفتم سمت بخاری نفتی تا خودمو گرم کنم که آقای ناظم که صدای دعوا را شنیده بود اومد سمت کلاس ما و تا چشمش به من افتاد گوشمو پیچوند و منو برد تو دفتر که با صدای معترض گفتم گوشمو ول کن و گفت تو کلاس دعوا راه انداختی باید تو آدم بشی و نذاشت من حرف بزنم و سریع منو برد دفتر و با ترکه به جفت دست و پاهام زد و منم بغض گلومو گرفت ولی از روی غرور گریه نکردم ؛محمد و علی اومدند دفتر و گفتند ما بودیم که اون پسره را زدیم و مسعود همین الان از خونه اومده بود و این دفعه اون دعوا را شروع نکرده و منم که حسابی دست و پاهام درد می کرد آقای ناظم اومد جلو و از من معذرت خواهی کرد و با پر رویی تمام گفت دفعه ی بعد که دعوا کردی نمی زنمت ؟ خوبه ؟
منم گفتم شاید دیگه من هیچ وقت تو دبستان دعوا نکنم و اون وقت من از شما یه فلک طلب دارم و ناظم هم گفت برو گمشو .آقای ناظم داد زد و منم اداشو در آوردم و گفتم به داداشام می گم حسابتو برسن و می دونست داداشام اگه بیان مدرسه حسابی حالشو می گیرن .
اون روز محمد و علی به جای کتکی که به جاشون اشتباهی خورده بودم کلی برام خوراکی خریدند و حسابی به قول معروف خرم کردند ....
اون روز دست و پاهام خیلی درد می کرد و گفتم اگه به مادرم بگم مادرم ناراحت می شه و گفتم برم به داداشام بگم و به داداشام گفتم دستو پام درد می کنه و گفتند چرا ؟ موضوع دبستان را براشون تعریف کردم و گفتند فردا میاییم دبستان و حال ناظمتون را می گیریم و منم با افتخار صورتشون را بوسیدم و بعد داداش حسین گفت برو بخواب تا فردا صبح ناظمتون را آدم می کنیم .
صبح با اعتماد به نفس و با غرور با داداشام رفتم دبستان و با داداشام رفتیم تو دفتر و داداش رضا گفت مسعود تو برو بیرون ، تا ما آقای ناظم یه کم صحبت مردونه بکنیم و داداشام حسابی با حرفاش حاله آقای ناظم را گرفتند طوری که وقتی هم دعوا می کردم و با بچه های پر رو کتک کاری می کردم ناظم منو تنبیه نمی کرد و هر وقت منو می دید می گفت به داداشات سلام مخصوص برسون .....
خدا آقای ناظم را بیامرزه و ما رو هم بخشیده باشه که این قدر اذیتش کردیم آخه از دست بچه های مدرسه سکته کرد و عمرشو داد به عزراییل.
دیگه کم کم بریم سراغ ادامه ی ماجرا :
همه ی دوستانم( سعید ؛ محمد ؛علی ؛ نواس غزالی و سارا) برای ملاقات صبا و بچه آمده بودند فرودگاه
صبا و بچه ها اومدند و ما رفتیم ملاقاتشون .
پرید بقلمو با من روبوسی کرد و گفت دلم واست تنگ شده بود و منم گفتم همچنین و بعد بچه هامو بقل کردم و بیشتر دلم واسه بچه هام تنگ شده بوده بود و ماشاالله زیبا و خوشگل شده بودند.
بعد فرودگاه به اصرار سارا رفتیم رستوران بابای سارا و حسابی از ما پذیرایی کردند و بعد هم گفتم صبا خسته است و رفتیم آپارتمانمون که تازه اجاره کرده بودیم و می دونستم که صبا از جاهای کوچیک خوشش نمیاد ولی هیچی نگفت و گفت دستت درد نکنه که برام همچین آپارتمانی گرفتی ....
من روزهایی که کلاس داشتم را دانشگاه می رفتم و بقیشو تو رستوران کار می کردم و فقط یک روز تو هفته تعطیل بودم ؛ ساعت 8 شب می رسیدم خونه و خسته داغون از فشارهای کار و درس ، ولی با لب خندون میومدم خونه تا صبا ناراحت نشه و تا ساعت 12 با صبا بودم و با هم حرف می زدیم و گاهی شبا با صبا می رفتیم تو شهر و می گشتیم و یادم نمیاد یه روز صبا منو با بد اخلاقی و یا چهره ی داغون دیده باشه و همش بهش محبت می کردم تا مبادا دوری خانواده اذیتش کنه ؛ بعضی از شب ها سعید و محمد و علی می اومدند خونه ی ما تا نیمه های شب با هم بودیم .
کم کم زندگی و عمر ما هم داشت می گذشت و منم کم کم با شرائط جور شده بودم و حسابی کار می کردم و زندگی خوبی را برای خانواده ام در آینده ای نه چندان دور می دیدم .
یه شب داداش رضا به خوابگاه زنگ زد و من هم تو آپارتمانم بودم و به بچه ها خبر داده بود که عزیز جون ( مادر بزرگم ) فوت کرده .
بچه ها صبح بهم یه طوری گفتند که ناراحت نشم ، منم گریم گرفت و اون روز تو کلاس حالم خیلی گرفته بود و حس و حال درس خوندن هم که نداشتم و به زور تو کلاس موندم و دوست داشتم بیام ایران و تو مراسم باشم ولی شرائط کشور ایران هم ناجور بود و گفتم بیخیال شم و همین جا واسه روحش یه فاتحه می فرستم و با رفتن من نه اون زنده می شه .
شب که اومدم خونه و به صبا گفتم که عزیز جون فوت کرده و خیلی ناراحت شد و اون شب صبا کلی گریه کرد و صبا خیلی عزیز جونو دوست داشت .
اون شب محمد و علی و سعید و نواس و سارا اومدند خونمون من که غرورم اجازه نداد تو جمع خودمو سبک کنم و گریه کنم و غصه ها مو می ریخیتم تو خودم و سارا هم پیش صبا بود و صبا رو دلداری می داد .....
بازم دم سارا گرم که صبا را آروم کرد و البته اینم بگم صبا و سارا زبون هم را نمی فهمیدند و فقط سارا ، صبا را تو آغوش گرفته بود و صبا هم تا جا داشت گریه می کرد ....
بچه هامم که دمشون گرم و انقدر شیطون بودند و من و دوستانمو سرگرم کرده بودند که من اصلا اون لحظه یادم رفت که عزیز جونی هم بوده و الان فوت کرده .......
در کل گفتم بی خیالی طی کنم و با غصه ی من هیچ چی عوض نمی شه .....
طبیعت خیلی بی رحمه ......
هر کی رو دوست داری ازت می گیره .
باز هم معرفت دوستانم که همیشه پشتم بودند و نذاشتند که غصه بخورم .
کم کم صبا خودشو با شرائط جور کرد ولی معلوم بود که دلتنگه و دوست داشت که برگرده ولی خجالت می کشید که بگه که می خواد برگرده ......
یک شب که طبق معمول من و صبا با هم تنها بودیم و داشتیم با هم درد و دل می کردیم بهم گفت که دلش تنگ شده و دوست داره برگرده ایران من هم گفتم هر جور دوست داری و راحتی تو راحتی منه و برای صبا و بچه ها بلیط گرفتیم .....
صبا و بچه هام را با یه پرواز غیر مستقیم فرستادم ایران ....
بعد از رفتن صبا ، آپارتمان را پس دادم و رفتم خوابگاه پیش بچه ها و خیلی خوشحال شدم که صبا از پیشم رفته چون واقعا تو اینجا احساس غربت می کرد و دوست داشت برگرده و منم دوست داشتم اون راحت باشه و دوست نداشتم که از پدر و مادرش دور باشه ؛ همیشه راحتی خانواده ام راحتی من بود و دوست نداشتم جایی باشه که براش مثل یه قفس است ......
( نمی دونم کسی غربت را تجربه کرده یا نه ولی خیلی سخته )
خیلی دوست داشتم پیشرفت کنم و به هر چی که آرزومه برسم برای همین بسختی کار می کردم و بعد دانشگاه یه راست می رفتم رستوران و تا آخر شب کار می کردم و یه مقدار از پولامو می فرستادم ایران و بقیشو پس انداز می کردم و یه مقدارییشو هم خرج می کردم و یکی از بزرگترین آرزوهام داشتن پمپ بنزینی اختصاصی بود و دوست داشتم دیر یا زود به این آرزوم برسم و می دونستم خواستن توانستن است و من هم آرزوم فقط همین بود .
توی دانشگاه خیلی سختگیری می کردند و مجبور بودم تو کلاس شیش دانگ حواسمو جمع درس کنم و خوب یاد بگیرم تا بتونم سر امتحان نمره ی خوبی بگیرم .
حالم از استادام بهم می خورد و یه کم مرام و معرفت اساتید ایران را نداشتند و یه نیم نمره هم حال نمی دادند و انگار نمره اگه می دادند می مردند و خدایی دم استاد جاودان گرم و این استاد ها باید می اومدند دوره ی مرام و معرفت پیش استاد جاودان یاد می گرفتند و به قول داداش رضا کمرنگ حال می دادند .....
ولی یه کم که گذشت فهمیدم اینا دوست دارند دانشجویانی تحویل جامعه بدند که واقعا بار علمیشون زیاده .
کم کم داشتیم درسارو پاس می کردیم و به پایان مدرک گرفتنمون چیزی نمونده بود .....

