تبليغاتX
سالهای سوخته
 

۱۳ فروردین سال 1362 بود که اومدیم کارخونه و کار را شرووع کنیم و همه با یه روحیه ی خوبی داشتیم کار می کردیم .

 

آقا جون هم که بازنشسته بود و تصمیم گرفته بود بزنه تو کار ساختمان مثل ده سال پیش ، حسابی خودشو با ساختمان سازی مشغول کرده بود و خدابیامرز آرزو داشت که نسل های بعدیش نامش را به نیکی یاد کنند و می گفت چند دهه دیگه زندگی برای نسل های بعدی من خیلی سخت میشه و من دوست دارم نسل های بعدیم با آرامش خیال زندگی کنند و خدا بیامرز آخرش هم موفق شد که نسل های بعدیش بهتر زندگی کنند  منم یه روز به آقا جون گفتم کم کار کن و هر کسی که دندان به آدم می ده نان هم می ده ( خدا ) ولی اون گوشش بدهکار نبود و منطق خودش را تو زندگی اجرا می کرد .

 

زندگی خیلی آروم و بی دغدغه ای داشتم و امین پسرم هم کم کم داشت  بزرگ می شد  و حسابی منو به خودش وابسته کرد و با شیطنت های خاص خودش خانواده را عاشق خودش کرده بود  ،  مادرم همیشه می گفت این پسرت هم مثل خودت شلوغه و از دیوار راست بالا می ره و واقعا هم همین طور بود خیلی شیطون بود  نمی دونم یه حس دیگه ای نسبت به امین داشتم همیشه . هر وقت هم می بردمش بیرون کلی واسش خوراکی و لباس می خردیم نمی دونم چرا دیوونه ی امین بود خیلی دوسش داشتم و شبا وسط خودم و صبا می خوابوندمش و گاهی شبا می دیدم که امین بیداره و با اون چشای درشته سبزش داره منو نگاه می کنه .

هر وقت از سر کار می اومدم اون میومد و می پرید بغلم و منم بغلش می کردم و کلی رو هوا پرتش می کردم و می خندید و شادی می کرد و امین شده بود زندگی من و شوق من برای ادامه ی زندگی .

شاید باورتون نشه من عاشق امین شده بودم وقتی امین را بغل خودم می خوابوندم احساسه آرامش عجیبی بهم دست داد و نگاههاش پر از عاطفه و دلچسب بود وقتی که بوسش می کردم در جواب بوسه ی من ،  منو بوس می کرد . شبا که پتو از روی من کنار می رفت با اون دستای کوچیکش می خواست پتو را بکشه روی من ولی نمی تونست .  تو خونه هر کاری می کرد  هر خراب کاری انجام می داد دوست داشتم بیشتر شادی کنه و لذت ببره نمی دونید که چه چهره ی زیبا و دوست داشتی داشت و یادمه یک بار بردمش عکاسی تا ازش عکس بگیرم عکاسه انقدر از امین خوشش اومده بود که پول عکس را نگرفت .

 کیا و کیانا هم بزرگ  شده بودند و مدرسه می رفتند و برعکس من که تو دوران دبستان شلخته بودم ولی آنها بسیار منظم و مرتب بودند .

یه شب که با سعید و محمد و علی نشسته بودیم تو حیاط آقا جون اومد پیشمون و گفت می تونم چند تا کلمه واستون حرف بزنم ؟ همه گفتیم بفرمایید :

آقا جون گفت چرا سربازی نمی رید و بیایید برید مرد بشید و برگردید و منم رو به آقا جون کردم و گفتم خرج زن و بچه های ما را کی میده اگه ما بریم ؟ شما دوست داری بریم بشیم گوشته دم توپ ؟؟؟ مکثی کرد و گفت اگه مشکل خرجی است خدا رو شکر انقدر دارم که خرج خانواده ی شما هم می دم فقط بیایید برید مرد بشید ، نمی دونم چه گیری بود داده بود و ول کنم نبود و به خاطر اینکه آقا جون بی خیال بشه گفتیم چشم چند ماه دیگه می ریم بذار کارهای کارخونه را میزون کنیم حتما می ریم شهید میشیم و شما هم میشی پدر شهید و اینو گفتم آقا جون گفت نترس من مطمئنم عمرتون بلنده و یه نگاه معناداری بهم کرد و رفت .

من یه دایی داشتم به نام احمد که از من بزرگتر بود و فوق  لیسانس داشت با منم خیلی صمیمی بود ، تو دورانه دانشجویی عاشق دختری شده بود که دختره تبریزی بود و این دو تا همدیگه را می خواستن ولی دایی احمدم اون زمون وضعش خوب نبود که بره خواستگاری و دختره هم گفته بود منتظرت می مونم تا درستو ادامه بدی و خدمت بری و کار خوب پیدا کنی . دایی  احمد سالها به عشق این دختر درس می خونه ؛ می ره خدمت ؛ کار می کنه  .

 یه روز  با خانواده و مادرم می رند تبریز خواستگاری  و اینم بگم بدون اطلاع قبلی می رند تا ناز خاتون ( معشوقه ی دایی )  را خوشحال کنند . وقتی می خوان برند دم خونه ی ناز خاتون می بینند که ناز خاتون عروسیشه و دستاش تو دسته کسی دیگه است و یه لحظه ناز خاتون و دایی روبروی هم قرار می گیرند و همدیگه را هم می بینند . مادرم تعریف می کرد که دایی احمد همون جا وقتی می بینه که عروسی نازخاتون است می شینه زمین و گریه می کنه و می گفت بهش گفتم که حتما قسمت این بوده که شما به هم نرسید  و خودم برات بهترین دختر تهرانو می گیریم و دایی هم می گه من فقط نازخاتون را می خواستم ؛ دایی گوشش بدهکار نبوده و تا تهران با هیچ کس حرف نزده بود . وقتی که اومدند  شب بود ، رفتم استقبالشون گفتم دایی مبارکه و دایی احمد اومد  بغلم و گریه کرد گفتم دایی چیه ؟ چت شده ؟ فقط گریه کرد و منم فهمیدم که اتفاقی افتاده و بردمش تو اتاق خواب تا بخوابه تا حالش بهتر بشه .

خیلی سخته آدم به عشق و امید  یکی تمام روزش کار کنه و درس بخونه و به جایی برسه و بعد بره ببینه عشقش دیگه مال اون نیست و دستاش تو دستای یه مرد دیگس ؛ حال دایی را هیچ کس نتونست درک کنه حتی من که باهاش خیلی صمیمی بودم .

اون شب دایی احمد که بردمش بخوابه دیگه هیچ وقت بیدار نشد و سکته قلبی کرده بود و برای همیشه از بین ما رفت .

 صبح که رفتم بیدارش کنم دیدم که بدنش سرده و هر چی صداش کردم دیدم بیدار نمیشه و دایی احمد برای همیشه از بین ما رفت و وقتی که فکرشو می کنم که چه خاطراتی با دایی احمد داشتم بغض گلومو می گیره و گریم می گیره .

منو دایی احمد خاطراتی با هم داشتیم که تمام لحظه جلوی چشمم این خاطره های خوب رژه می رند و منو یاد بهترین دایی دنیا می ندازه .

وقتی که اومدم پایین و داداش مهدی را صدا کردم و داداش مهدی اومد بالا و گریش گرفت داداش مهدی ؛  اومد به آقا جون گفت و آقا جون به مادر و ....

مادر از حال رفت و کار مادر به بیمارستان کشید .

زهره و فاطمه خیلی دایی احمد را دوست داشتند و یه رابطه ای فراتر با دایی احمد داشتند و همیشه ایام تعطیل می رفتند  لواسان تا دایی را ببینند .

خاله هام هم که دیگه کارشون شده بود شیون و زاری .

دایی در دوم اردیبهشت ماه سال 1362 فوت کرد و الان سالهاست که یادش تو دلهای تک تک اعضای خانواده است .

آمبولانس اومد و دایی را برد سردخونه ؛ دایی احمد را ظهر به ما تحویل دادند و بردمیش تو باغ خانوادگیمون دفنش کردیم و نمی دونید که چه قدر دوستان دایی احمد زیاد بودند و فضای غمگینی محیط باغ را گرفته بود و پدر بزرگ بهت زده بود و خیلی سخته که پدری مرگ پسرشو ببینه .

پدر تا عمر داره غم از دست دادن بچه اش تو دلشه .

محیط اونجا وصف نشدنیه و حال و هوای غریبی داشت باغ خانوادگی .

اوستا به من و بچه ها گفت چند روزی نیایید و به مهمون ها برسید ؛ من خودم مراقب کارخونه هستم . چند تا قرار داد کاری هم بسته بودیم که اوستا خودش اونا را تحویل داد.

الان که سالهاست از مرگ دایی احمد می گذره ولی وقتی که من از کوچه باغ های شمال تهران رد میشم خاطراتم دوباره برایم تداعی میشن .

چند ماه اوضاع روحی خانواده خراب بود و حال خودم زیاد تعریفی نداشت .

بگذریم سرتون را درد آوردم خدا تمام رفتگانتون را بیامرزه .

تو کارخونه چند تا قرار داد بستیم و حسابی سال 62  پر کاری را در پیش داشتیم البته اگه آقا جون بازم گیر نمی داد که بریم خدمت .

 

اواسط  شهریور ماه  سال 62 بود که خیلی خسته بودیم و  حسابی به یه مسافرت احتیاج داشتیم تا اوضاع روحیمون بهتر بشه . دیگه با جایی قرارداد نبستیم و با دوستان مشورت کردیم گفتیم کجا بریم که خوش بگذره ؟ بچه ها گفتن شمال که انقدر رفتیم دیگه واسمون تکراری شده بریم سنندج .

رفتم به صبا گفتم دوست داری کجا ببریم مسافرت ؟ گفت سنندج گفتم فردا صبح زود  راه میوفتیم می ریم سنندج و خیلی خوشحال شد چون چند وقت بود آسو را ندیده بود .

 

اوضاع سنندج بد بود ولی ما رفتیم و مشکلی واسمون پیش نیومد و شکر خدا سالم رسیدیم سنندج و رفتیم دم خونه ی آقا عطا الله و خیلی خوشحال شد که ما را دیده و گفت اگه آسو بفهمه که شما اومدید خیلی خوشحال میشه و بزارید برم از خونشون صداش کنم تا بیاد گفتیم نه خودمون می ریم .

 

دم دمای غروب  بود که رفتم دم خونه ی آسو و در زدیم و آسو به کردی گفت کیه ؟ و جواب ندادم و اومد بیرون و وقتی منو دید پرید بغلم و خیلی بوسم کرد و صبا رو هم بوسه بارون کرد و وقتی فهمید همه اومدیم خیلی خوشحال و ذوق زده شد و شوهرش صدا زد و با هم رفتیم خونه ی آقا عطاالله.

 

شب با شوهر آسو ( کژال )  خیلی مرد خوب و شریفی بود که مهربونی و معرفت یک کرد را داشت ، نشستیم کلی حرف زدیم .

اون شب خیلی برام حرف زد و حرف ازدواج کردن محمد و علی افتاد بهم گفت  شما بهترین کار را کردید که گذاشتید اون دو تا به هم برسند چون دوست آدم بهترین پاسدار برای ناموسه . منطق خیلی خاصی داشت که منو شیفته ی خودش کرد و با روزی کمی که داشت بهترین روزها را سپری می کرد و به کم قانع بود . منش و معرفت خاصی داشت به فکر مادیات نبود و مثل ما نبود که همش کار کنه و بازم بگه کمه .

آقا عطاالله گفت چه خبرا و احوال همه ی خانوداده را پرسید و گفتم دایی احمدم فوت کرده  ؛ کژال می گفت انسانهای با وفا روزی به آدمکهای بی وفا تبدیل می شدند .

 می گفت آدمهای نماز خون آدمهای منطقی نیستند و هیچ وقت یک نماز خون خوب و منطقی ندیدم که منطق سرش بشه و هم افکار من باشه که در دوست شدن باهاش افتخار کنم .

 

در کنار خانواده ی آسو خیلی به ما خوش گذشت و واقعا دل های پاکی داشتند و دلهاشون تو چشماشون بود . چند روز آنجا بودیم و بعد کژال گفت بیا ببرمتان بیجار ، رفتیم بیجار که شهر بسیار کوچکی بود بعد از آنجا رفتیم به روستایی  به نام شریف آباد . آدمهای کرد خیلی مهمون نواز و با مرامن . تو زندگی خیلی از جاهای مختلف ایران را دیده بودم ولی این  روستای شریف آباد بسیار زیبا بود و غاری داشت که آدمو به کشف کردن رازهای درونش وا می داشت و می گفتند این غار خیلی طولانیه . شب را در شریف آباد در منزل یکی از اقوام  کژال ماندیم که خیلی ازمون پذیرایی کردند و واقعا خیلی با محبت هستند این کردها .

از روستا خوشم اومده بود و خیلی دوست داشتم همه جای روستا را بگردم ؛ گفتم جاهای خوب این روستا که قدمت داره همین غاره و واسم دقیقا توضیح داد که جاهای مختلفی هم هست  ولی بعضی هاشون حفاظت شدس  ؛ به سرم زد به این مناطق برم .

با محمد قرار گذاشتیم صبحه زود بریم داخل غار شریف آباد .

صبح زود پا شدم به صبا گفتم من می رم جایی دیر میام نگران نشید و اگه خواستید با کژال برگردید سنندج . کارمون هم شاید چند روز طول بکشه . صبا هم خوابش میومد گفت برید بسلامت .

با محمد یک فانوس برداشتیم و یه کم غذا ،  رفتیم داخل غار ،  اوایل غار خیلی تنگ بود رفتیم ولی وقتی که بیشتر ادامه می دادیم غار تنگ و تنگ تر  می شد طوری که باید می خوابیدیم و چهار دستو پا می رفتیم  و در جلوی راهمان گودال هایی بود که اگه بگم چاه بهتره چون معلوم بود خیلی عمیقه .

 همین طور به راهمان ادامه می دادیم تا اینکه غار به راههایی تقسیم می شدن که به محمد گفتم بیا هر کداممان به راهی بروریم و محمد هم گفت نه ، جان مادرت بیا با هم بریم و دیدم ترسیده بود گفتم باشه پس دنبال من بیا ؛  واسه راهی که می رفتیم نشانه گذاشتیم تا گم نشیم .

همین طور ادامه دادیم تا صداهایی  ضعیف که معلوم نبود صدای چیه از داخل یکی از راههای غار شنیده شد و باز مسیرمان را عوض کردیم به سمت صدا رفتیم و می دونستم رازی توی این غار است که باید آخرش یکی کشفش کنه و وقتی ساعتم را نگاه کردم دیدم ساعت 3 بعد از ظهره و معلوم بود چند  کیلومتر راه رفتیم . یه جایی رسیدیم که غار پهن تر می شد که نشستیم چیزی خوردیم و استراحت کردیم . خواستیم بر گردیم که یه حسی بهم گفت که ادامه بدم و برم جلو و به محمدم گفتم و محمدم گفت بریم ببینیم به کجا می رسیم . خیلی جلو رفتیم تا جایی که باز هم صداها را شنیدیم ساعت را نگاه کردم دیدیم ساعت 8 شب است و ما هنوز تو غاریم و گرفتیم خوابیدیم همون جا و صبح بیدار شدیم  باز هم جلو رفتیم  که صدای خاص و آرام بخشی می اومد و یا شاید من این حشو داشتم ، واقعا خسته شده بودم ولی برام تازگی داشت و باز هم ادامه دادیم تا جایی که صدای چک چک آبی را شنیدم و گفتم حتما این غار به جایی  ختم میشه ؛ نمی دونم یهوو گفتم الان صبا نگرانه و برگردم بهتره و قسمته من نیست این اسرار درون این غار را کشف کنم و به محمد هم گفتم بیا برگردیم و از دفعه ی قبل تند تر حرکت  کردیم خسته رسیدیم روستا .

برای همه تعریف کردیم که کجا رفتیم و همه ی اهل اون خونه گفتند تا حالا کسی بیشتر از چند کیلومتر نرفته بود که شما رفتید واسشون تازگی داشت .

به خودمون  افتخار کردیم که چنین جایی رفتم .

 

دوستان عزیزم خواستیم یه نصیحت خدمتتون بکنم که البته خودتو عاقل تر از من هستید :

 

دخترا و پسرای جوان اگه به یکی دسته رفاقت می دیدید سر کارش نذارید و به عشقتون وفادار باشید و عاقبتش شاید گاهی بشه مثل عاقبت دایی احمد من .

قربان شما دوستان و سروران عزیز

لطفا بعد از اینکه خاطرات بنده را مطالعه کردید نظرتون را در مورد خاطراتم بنویسید و از اشکالات کارم هم بگید .

با تشکر از لطفتون و کامنت هاتون

در پناه حق

یا حق 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |