تبليغاتX
سالهای سوخته
 

سلام به دوستان عزیزم :

امیدوارم که سال 88 سال خوبی برای شما و خانوادتون باشه .

 

بهتره که وقت شما را نگیرم و بریم سراغ ادامه خاطرات .

یکی از دوستان گفته بود از داداش رضا یک کم بنویسم و منم گفتم چشم .

داداش رضا بزرگترین نوه ی خانواده و دادا بزرگ من بود خیلی خوش هیکل و باستانی کار بود و کشتی هم گاهی اوقات می رفت .

داداش رضا قسم راست اهل محل بود ، یه بچه با مرام . یه آدمی بود که اهل محل بهش احترام می ذاشتن اهل دعوا نبود و اگه می دید یکی را دارن به نا حق می زننش میومد جلو . خالص بود . خیلی با شخصیت بود و شاگرد اول دوره ی لیسانس و شاگرد ممتاز دوره ی فوق لیسانس بود . خانواده ی ما یک خانواده ی سنتی و معتمد و البته غیر مذهبی بودند . داداش رضا نمونه ی واقعی یک مرد ایده آل که هر فردی دوست داره باهاش دوست باشه ، استاد دانشگاهی در تهران که با قدرت بیان و مفهموم خیلی بالا . همیشه یه حسه مسئولیت نسبت به برادر و خواهر های کوچکترش داشت ، دوست داشت پدر و مادر با آرامش بهتری زندگی کنند . همیشه کمک خرج خونه بود و با این که وضع پدر خوب بود ولی همیشه داداش رضا برای خونه خرید می کرد و پول تو جیبی به ما می داد . خیلی مهربون بود خیلی.داداش رضا چشماش مثل 2 تا ستاره و قلبش اندازه ی آسمون بود . همیشه نگران من که از همه ی داداشا کوچک تر بودم ، بود و هی می گفت فقط با سعید و محمد و علی بگرد و بیشتر از سعید خوشش میومد . داداش رضا همیشه می گفت قدر دو چیزو تو زندگی همیشه بدون یکی دوست خوب و یکی دیگه رفاقت آدمه با مرام . همیشه دوست داشت وقتی با یکی دسته دوستی میده تا ته خطشو بره و ببینه اون ورش چه خبره . وقتی رفیقی لنگ می موند چه از لحاظ مادی و .... همیشه پایه بود و این طور بگم یه با مرام بود همین .

23 اسفند سال 1361 بود که شال و کلاه کردیم و رفتیم شمال .

تو جاده چالوس یادمه همه پشت سر هم حرکت می کردیم و بعد از چند ساعت رسیدیم به ویلا و من که خیلی خسته بودم رفتم توی یکی از اتاقها خوابیدم و بعد صبح همه ی مردها رفتیم شنا کنیم و آقا جون با اون سنش هم پای جوانها می اومد و شنا می کرد و یاد آقا جون بخیر چه انسان با صفا و اهل دلی بود و همیشه خودشو جوون فرض می کرد و لباسهای اتو کرده و شیک می پوشید .

درست یادمه 25 اسفند ماه بود که طرفای ظهر بود که با صبا داشتیم دو نفره دست در دست هم تو کنار ساحل داشتیم قدم می زدیم و صبا از حرفاش و از ایده هایی که تو سرش بود واسم حرف می زد و مشغول حرف زدن و قدم زدن بودیم که یک آقایی را دیدم که خیلی برام آشنا بود و اونم منو نگاه کرد و یهوو اومد جلو گفت آقای مسعود ....... گفتم بله شما ؟ خودشو معرفی کرد و گفت اصغر هستم هم کلاسه دوران راهنمایی تو مدرسه ی ...... گفتم آهان و همدیگرو بوس کردیم و یادم افتاد این اصغر را چه قدر اذیت می کردیم ولی خدا وکیلی پسر با مرامی بود و گفتم الان چی کار می کنی و درس را تا کجا ادامه دادی ؟ سرشو انداخت پایین و گفت بعد فوت پدرم مجبور شدم برم سر کار و درس را ول کردم . گفتم الان چی کار می کنی ؟ زن داری ؟ چند تا بچه داری ؟ گفت مجرده مجردم و خودم با مادر و خواهرم زندگی می کنم و تو بازار کار می کنم و الانم دو روزه مادر و خواهرمو آوردم اینجا تا یه کم استراحت کنند .

بهم گفت هنوزم با سعید و محمد و علی هستی و با اونا می گردی ؟ گفتم هنوزم با همونام و همه چی تازش خوبه ولی رفیق فقط کهنش بهتره، محمد خواهرمو گرفته و همه زن گرفتن و یه کارخونه داریم و همگی با هم اونجا کار می کنیم .

یه کم فکر کردم گفتم بنده خدا اصغر حتما تو بازار کارگر هست و تو دلم گفتم ببرمش کارخونه پیش خودمون کار کنه و هواشو داشته باشیم .

بعد از کلی حرف زدن گفت دلم واسه بچه ها تنگ شده بریم اونا رو هم ببینم و فردا قراره برگردم تهران یه کارایی دارم ( منم تو دله خودم گفتم بنده خدا فقط چند روز بهش مرخصی دادند ) رفتیم بچه ها را صدا زدم و گفتم نگاه کنید کی رو پیدا کردم و همه ی بچه ها شناختنش و گفتن اصغره و ..... بعد از کلی حرف زدن به اصغر گفتیم شب را باید با خانواده بیایی ویلای ما و اونم گفت نه مزاحم نمی شم و با کلی اصرار گفت باشه گفتم خواهر و مادرت کجان؟

حتما تو مسافر خونن !

گفت نه تو ویلام هستند گفتم مگه ویلا داری ؟

گفت آره مگه چمه من .

گفتم ماشینت چیه ؟ گفت بنز مدل .....

گفتم بی خیال

چرا لباسات این قدر مدل قدیمیه ، عین بچه گداها لباس پوشیدی .

گفت مامانم یهوو هوس یه مسافرت کرده بود گفتم بیارمش شمال چند روزی بمونیم و بعد بر گردیم تا کارای حجره عقب نیفته به خاطر همین عجله ای اومدم و وقت نکردم لباس های مرتبم را بپوشم !

گفتم مگه حجره هم داری ؟

گفت آره

گفتم اصغر من تا به الان دلم واست خیلی سوخت و خواستم دستتو بگیرم دیدم انگار خدا رو شکر وضعت خوبه .

اون شب خواهر و مادر اصغر تو ویلا مهمون ما بودند و وقتی که حرفای ظهر را تعریف کردم واسه جمع همه از خنده روده بر شدند .

اون شب تا صبح بیدار بودیمو جوونای فامیل کباب سیخ می کردند و می رقصیدند و شاد بودیم .

 

فرا صبحش اصغر رفت و منم تا لنگه ظهر خوابیده بودم که دیدم آبجی زهره با چشم گریون اومد پیش من و گفت داداش ؛ محمد منو زده ! گفتم محمد ؟ چرا ؟

گفت سر یه موضوع جزئی ، انگار دنیا روی سرم یک لحظه سیاه شد و رفتم تو حیاط محمد نشسته بود تا گفتم محمد بیا اینجا ببینم یهوو در رفت و فکر کنم یاد حرفی که بهش زده بودم افتاد که گفتم اگه دستت رو آبجیم بلند بشه دیگه رفیق و رفاقت برام معنی نداره .

خیلی دنبالش کردم و حدود ده دقیقه دنبالش کردم نتونستم بگیرمش و اومدم خونه و آبجی زهره را یک کم آروم کردم و گفتم به کسی چیزی نگو تا تو این مدت کسی ناراحت نشه و بعد خودم حقشو کفه دستش می ذارم . اون شب گذشت و محمد برنگشت ، شب شد و همه نگران محمد بودند و گفتم رفته جایی و میاد .

شب زهره اومد پیشم و گفتم تعریف کن ببینم چی شده ؟ و چرا دعواتون شد گفت سر یه موضوع جدی .

گفت سیلی زد تو صورتت ؟

گفت آره .

گفتم پدرشو در میارم .

زهره گفت ببخشش .

گفتم نه باید بفهمه که نباید قولشو زیر پا می ذاشت.

گفت چه قولی ؟

گفتم اگه یک بار دستت رو آبجی من بلند بشه دیگه رفیق و رفاقت برای من معنی نداره و .....

زهره گفت تو رو خدا ولش کن من بچگی کردم اومدم به تو گفتم حالا تو رو جون من ولش کن خواهش می کنم گناه داره و منم دلم به خاطر آبجی زهره سوخت و ازش گذشتم .

شب بود و هنوز محمد نیومده بود و از ته دل نگرانش بودم .

تا ساعت 5 صبح اطراف ویلا را گشتم تا پیداش کردم و دیدم محمد یه آتیشی روشن کرده و قدم می زنه گفتم محمد بیا بریم ویلا گفت جان مسعود می خوای بزنی گفتم نه خداوکیلی گفت بگو جون زهره نمی زنم گفتم جون زهره نمی زنم بیا بریم زهره هم نگرانته .

تو راه خودش از کار کارش معلوم بود پشیمونه ولی هم ترس تو وجودش بود که با داداش های دیگون نزنیمش .

در کل هیچ چی بهش نگفتم و فقط گفتم چرا در رفتی و محمد گفت ( گاهی برای ماندن باید رفت و منم در رفتم تا منو زیر مشت و لگد نکشی ) و صورت همدیگرو بوسیدیم و اومدیم ویلا .

اول فروردین سال 1362

سال تحویل بود و همه ی اقوام دور هم جمع شده بودیم و پدر بزرگ هم بین ما بود و پسرم امین هم ماشا الله هم خیلی با مزه شده بود .

بعد از سال تحویل همه روی هم را بوسیدیم وسال خوبی را برای هم آرزو کردیم و پدر بزرگ به همه ی فامیل عیدی داد و پدر هم همچنین و حسابی همه به هم عیدی می دادند و کلی سر سفره ی هفت سین خندیدم .

سر سفره ی هفت سین پدر بزرگ وصیت نامه ای آورد و رو به آقا جون کرد و گفت اینو بخون و آقا جون هم گفت بذار واسه یه وقت دیگه و رو به پدر بزرگ کرد و گفت همه ی ما که خدا رو شکر به اندازه و سهم خودمون و شایدم بیشتر داریم و چرا داری ناراحتمون می کنی و پدر بزرگ گفت همه می گن هر سال آدم باید شب عید وصیت نامه اش را تنظیم کنه منم اینو شب تنظیم کردم و شاید سال بعد سال تحویل من بینتون نبودم و یکی از بچه های عموم که خیلی شیطون و سر زبون دار بود گفت هر چی داری مال من خوبه ، خیالت راحت شد و همه زدند زیر خنده ............

اون شب پدر بزرگ تمام دارایی زندگیشو تو یه کاعذ برامون نوشت و گفت هر کی هر چی دوست داشت بر داره و از همین الان این دارایی من مال شماست و سعی کنید تو راه خیر ازش استفاده کنید .

جدا" پول و ارث از کسی به آدم برسه به نظر من به درد نمی خوره و انسان باید فقط خودش بتونه با زحمت کشیدن به جایی برسه که غنی بشه و دارایی و ثروت زیاد هم آدمو خیلی مغرور می کنه به نظر من .

تو اون مدتی که تو شمال بودیم خیلی خوش گذشت و 13 فروردین هم اونجا بودیم و صبح برگشتیم تهران و 15 .فروردین کار را شروع کردیم .

 

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط مسعود |