تبليغاتX
سالهای سوخته

ممنونم از دوستانی که تو این مدت که نبودم با نظرات خصوصیشون منو شرمنده کردن .

دست تک تکتون را می بوسم و جواب کامنت هاتونم را هم می دم .


سلام :

 

تابستون سال 1361 بود و من خیلی خوشحال بودم که دوستانی که برام دنیایی ارزش داشتند داماد شدند و خوشحالیم غیر قابل وصف بود.

 

علی و مریم ماه عسل رفتند با ماشین من شیراز و چند شهر دیگه تا خاطراتی بیادماندی برای خودشون داشته باشند .

 

روزهای خیلی خوبی را می گذراندم که همراه با موفقیت های کاری خوبی بود و خیلی خوشحال بودم که صبا و بچه هام در رفاه کامل هستند و هر چی داشتم را مدیون مهربانی و وفاداری صبا می دونستم .

 

نمی دونم چی بگم ولی آنقدر تو موفقیت غرق شده بودم و پرسنل خوبی زیر دستم بودند و اوستا همه ی امور را به ما   سپرده بود و می دونست از عهده اش بر میاییم و سریع و پشت سر هم سفارش می گرفتیم طوری که کارگر های کارخونه وقت سر خواروندن نداشتند و خیلی خودمون را موفق می دیدیم و اینم بگم غرور هم  منو گرفته بود و خودمو خیلی بزرگ می دیدم ، خودمو گم کرده بودم .

 

یک روز تو کارخونه ، داخل سالن تولید داشتم قدم می زدم و دیدم یه کار گر آروم  کار می کنه با صدای بلند بین کارگرها، با یه کلمه ی زشت صداش کردم گفتم چرا آروم  کار می کنی مگه اینجا خونه ی خاله است و اون هم جلوی کارگرها سرشو انداخت پایین و گفت ببخشید و منم گفتم مواظب باش یه دفعه دیگه ببینم اخراجت می کنم و.....

 

اون کارگر سنش  بالا بود و تجربه ی کاریش هم حتما زیاد بود و معلوم بود که بار فنی زیادی دارد .

 

موقع ناهار بود و من و دوستانم داشتیم غذا می خوردیم اون کارگر صدام زد و گفت آقا مسعود چند لحظه کارتون دارم ، منم گفتم بذار نهارمو بخورم منتظر باش میام و بعد ده دقیقه رفتم گفتم بفرمایید ؟بدون هیچ مقدمه ای گفت : کوچیکم می کنی تحقیرم نکن و بعد رفت .

 

منم بی خیال اومدم دفتر و بچه ها گفتند چی کارت داشت گفتم فلانی خوب کار نمی کرد بهش تذکر دادم و سعید گفت آقا ابراهیم  گفتم آره .

 

سعید گفت واست متاسفم منم گفتم واسه چی گفت آقا ابراهیم یکی از دقیق ترین و با تجربه ترین افراد این کارخونه است و خودش تا قبل از این که بیاد اینجا فلان کارگاه مال اون بود و همه ی زندگیشو سر یه ریسک باخته و تا قبل این که بیاد کارگری واسه خودش برو بیایی داشته ، سعید گفت برو از دلش در بیار که معلومه خیلی با حرف تو ناراحت شده .

 

ای کاش زندگی دنده عقب داشت و من اون حرفو به آقا ابراهیم نمی زدم .

 

سریع رفتم سالن تولید و صداش کردم و گفتم آقا ابراهیم شرمنده  و گفتم جوونی کردم منو ببخشید آقا ابراهیمم گفت : تو یادت باشه همیشه هر کی رو کوچیک می کنی تحقیرش نکنی و سرمو انداختم پایین و دستایی که معلوم بود سختی های زیادی را کشیده و خوب بوی  کارگری را میده خواستم ببوسم دستشو کشید و گفت زشته دست منو ببوسی ، منم گفتم آقا ابراهیم بابت این حرفم جبران می کنم و بعد وقتی می خواستم خداحافظی کنم گفت آقا مسعود تو رو غرور گرفته و یادت باشه تو هم مثل الان من کارگر بودی و الان برای خودت شخصیتی داری و منم مثل تو دارای برو بیایی بودم که سر غرور و ریسک اونارو باختم .

 

خیلی از خودم بدم اومد و یاد روزهایی افتادم که خودم شاگرد سیم پیچی بیشتر نبودم و اوستا هیچ وقت ما رو تحقیر نمی کرد و یا سرمون داد نمی زد ولی من خیلی زود رنگ عوض کردم و تصمیم گرفتم با کارگرها بهتر و آرام تر رفتار کنم .

 

روز بعد از این ماجرا با تصمیم من و بچه ها آقا ابراهیم شد سرپرست سالن تولید .

 

اوضاع ایران خیلی تعریفی نداشت ولی من اصلا از جنگ و خدمت خوشم نمیومد و باید خودمون را معرفی می کردیم که بریم خدمت ولی نمی رفتیم .

 

شده بودیم سرباز فراری .

 

جوانهای هم سن ما رفته بودند جنگ و بیشترشون هم شهید می شدند و منم دوست نداشتم برم و شهید بشم و بعد من می دونستم صبا و مادرم اول از همه می مردند و بچه هام یتیم می شدند و دوست نداشتم به بچه هام  بگن بچه یتیم .

 

 

باز دوست داشتم مثل سابق با معشوقه هامون 4 تایی بریم بگردیم و شبهای جمعه با همسرهامون می رفتیم موتور سواری و با این که اوضاع خیابون ها هم خیلی خراب بود و برادرهای محترم بسیجی تو خیابون زیاد بوند و زیاد هم گیر می دادند ولی با بچه ها معمولا شبهای جمعه  می گشتیم ، با موتور تک چرخ می زدیم ، فقط اونایی که مزه ی تک چرخ زدن با معشوقه را می دونن حس من را درک می کنند واقعا حس خوبی بود .

 

چه روزهایی خوبی بود و واقعا روزهای خوب چه زود تموم میشه .

 

سعید هم همیشه یه دلگرمی  برای من و دوستان بود و با حرفهایی که می زد روح ما را جلا می زد و اگه شب سعید برای من حرف می زد اون شب با آرامش بیشتری خوابم می برد و می تونستم به خدا نزدیک تر بشم و روز بعدش هوای کارگرها را بیشتر داشتم.

 

واقعا سعید یه جلوه ای از یک انسان واقعی بود که هر کی باهاش یک ساعت حرف می زد یک عمر معرفت پیدا می کرد.

 

نمی دونم چرا هر کی با سعید نشست و برخاست می کرد دیگه دوست دائمی سعید میشد و واقعا من سعید به نظر من یک فرشته بود .

 

مهر ماه 1361 بود که حال آبجی کوچیکم خیلی بد بود و با این که نوجوان بود .ولی چهرش از اون نشاط ، شادابی و زیبایی افتاده بود و چهرش زرد شده بود و زیر چشماش سیاه شده بود و وقتی چهرشو این طوری دیدم گفتم آبجی چرا زیر چشات سیاهه و ....... گفت داداش مسعود چند هفته ای است که خون دماغ میشم ، حالم خیلی بد میشه و سرم درد می گیره و چشمام تار می بینه ،  منم با صدای بلند  گفتم چرا به کسی نگفتی که خون دماغ میشی و ..... ؟ ( این آبجی فاطی من سرش تو لاک خودش بود و سرش تو کتاب بود و زیاد با بچه ها بازی می کرد و کسی نفهمیده بود که مریضه )   گفت نمی خواستم کسی را ناراحت کنم و من که کاری از دستم بر نمی اومد و سریع رفتم اتاق داداش رضا و بهش گفتم داداش یه دقیقه بیا و داداش اومد و گفت چته ؟ چرا عجله داری گفتم داداش آبجی فاطی میگه چند هفته است که مریضه و زیر چشاش هم سیاهه و گفتم داداش رضا بیا ببریمش دکتر .

 

خیلی خوبه آدم یه داداش غیرتی مثل داداش رضا داشته باشه

 

داداش رضا با چهره ای مضطرب رفت پیش آبجی فاطی و گفت آبجی لباساتو بپوش با هم بریم دکتر و آبجی هم گفت چشم و داداش  رضا و زن داداش رفتند دکتر .

 

تا وقتی که از از دکتر برگردند من چند بار مردم و زنده شدم  ، نمی دونستم چی کار کنم به صبا هم حرفی نزدم گفتم شاید دهن لقی کنه و بره به آقا جون و مادرم بگه ، اون وقت آقا جون و مادرم غصه می خورن .

خلاصه بعد چند ساعت برگشتند و گفتم چی شد و داداش رضا با آرامش گفت هیچ چی و آبجی فاطی ما چیزیش نیست فقط یه کم بدنش ضعیف شده  و آبجی را بوسید و گفت به کسی نگو که با هم رفتیم دکتر و برو تو اتاقت بگیر بخواب .

 

آبجی فاطی که رفت داداش رضا گفت مسعود می تونی رازنگهدار خوبی باشی و می خوام یه حرفی برات بزنم که می دونم از شنیدنش خوشحال نمیشی و منم گفتم داداش بگو .

 

داداش رضا گفت به احتمال قوی دکتر گفت تومور مغزی داره و دنیا رو سرم خراب شد و زندگی برام بوی مرگ می داد ، دوست نداشتم آبجی فاطی را از دست بدم و اشک تو چشمام جمع شد .

 

داداش رضا گفت باید جواب قطعی را فردا میدن که تومورش چه نوعیه و .....

 

اون شب به صبا گفتم  می خوام برم پیش آبجی کوچیکم بخوابم و اونم گفت چرا ؟ گفتم همین طوری دلم می خواد امشب پیش اون بخوابم و بدون اینکه جوابی بگیرم رفتم اتاق آبجی فاطی و رفتم بغلش کردم و خوابیدم ، اون روز هم سر کار نرفتم  تو فکر فاطی بودم که مبادا از بین ما بره .

 

خیلی اوضاع روحیم خراب بود تا اینکه داداش رضا گفت جواب قطعی را دکتر داده و تومور داره و خوش خیمه است .

 

وای خدای من دنیا رو سرم خراب شد و سرم گیج رفت .

 

آبجی فاطی من که تازه اول نوجونیش بود باید جلوی چشمام پر پر بشه و اصلا نمی دونست تومور چیه .

 

با رضا و زنش مشورت کردیم که چی کار کنیم که از خانواده کسی نفهمه و با دکترش صحبت کردیم گفت که آیا شما می تونید عمل کنید یا نه و اصلا قول زنده موندن را به ما می دید ؟ گفت امیدتون به خدا باشه و خدا بزرگه و .....

 

 

به دکتر گفتم امیدی هست یا نه ؟ فقط یک کلام بگو آره یا نه ؟

گفت آره .

 

داداش رضا با چند تا از دوستاش که دکتر بودند صحبت کرد و گفت بهترین راه چیه برای درمان و گفت بفرستیدش خارج یا همین جا خودمون عملش کنیم .

 

داداش رضا یه برادر دلسوز برای من و همه ی خانواده بود و بهترین متخصص ها فاطی را برد و بنده خدا کلی برای فاطی خرج کرد و منم کمکش کردم تا بهترین دکتر و بهترین بیمارستان بخوابونیمش تا بتونه باز هم زندگی کنه .

 

فاطی هم چون سنش کم بود بهش گفتیم یه عمل ساده داری و اون هم باور کرد .

 

یه مشکلی می موند که آبجی فاطی و خانواده نمی دونستند که فاطی تومور داره و به هوای مسافرت 1 ماهه فاطی را بردند بیمارستان و عملش خوب بود و خدا دوباره فاطی را به ما داد و دائم تحت مراقبت بود تو بیمارستان و بهترین کارها را برای فاطی انجام دادیم .

 

تو اون مدتی که فاطی بیمارستان بود داداش رضا و زنش بیمارستان بودند و منم هر روز به ملاقاتش می رفتم و خدا را صد هزار مرتبه شکر که فاطی را از ما نگرفت .

 

درست یک ماه داداش رضا و زن داداش ، لحظه ای از کنار فاطی نرفتند و  واقعا داداش رضا خیلی دلسوز بود .

 

اوایل آبان ماه بود که فاطی را آوردند از بیمارستان خونه و حالش حسابی خوب شده بود و بهش گفته بودیم به کسی نگو که بیمارستان بودی و اگه آقا جون و مادر می فهمیدند که فاطی مریضه و خیلی غصه می خوردند و پیر می شدند و اونم گفت به کسی نمی گم و به کسی هم نگفت .

 

چند روز بعدش آقا جون  باز هم گیر داد باید بری خدمت و گفت جوونای هم سن تو دارن می رن جبهه و چرا نمی ری ؟ گفتم آقا جون چرا دوست داری من زود تر بمیرم و گفتم محسن پسر حسن آقا رفت و شهید شد ، دوست داری منم برم مثل اون شهید بشم و بهت بگن پدر شهید .

 

مادر گفت مرد دست از سرش بردار دوست نداره بره سربازی مگه زوره ، مسعود که داره مثل یه مرد کار می کنه و خرج 10 تا خانواده را  هم می تونه بده پس خدمت به چه دردش می خوره ؟ آقا جون گفت تا نره خدمت این مرد نمی شه و .......

 

با هزار بدبختی از دست آقا جون فرار کردم.

 

به بچه ها گفتم ببینم اونا چی می گن : گفتم  بیایید بریم  خدمت و این 2 سال عین یه مرد خدمت کنیم و برگردیم و بچه ها گفتند زن و بچه هامون را چی کار کنیم ؟ منم گفتم نمی دونم ! ولی حق با بچه ها بود و بازم گفتم بی خیاله خدمت و آقا جون هر چند وقت یه 1 ساعت گیر می ده و بعد بی خیال میشه .

 

یه  روز ظهر با شلوار کردی و یه پیرهن مشکی دم در نشسته بودم و داشتم  با بچه هام بازی می کردم که دو تا برادر بسیجی که خیلی هم ریش داشتند اومدند پیشم و گفتند ببخشید آقای مسعود ..... منزلشان کدام است ، منم فهمیدم که اونا اومدند سربازهای غایب را ببرند خدمت و منم گفتم من برادرشم خدا بیامرزتش ، رفته جبهه  دو ماهه و چند روز پیش خبر شهادتش را آوردند و اونا هم بهم تسلیت گفتند و منم گفتم بذارید براتون چایی بیارم تا یه کم گرمتون بشه و  سریع رفتم به محمد و علی و سعید زنگ زدم و گفتم از خونه نیایین بیرون اومدند ببرنمون  خدمت ، بعد رفتم چایی را بهشون دادم و خوردند و رفتند .

 

خدا اون روز بهم رحم کرد و بعد اومدم برای آقا جون تعریف کردم و خدا بیامرز کلی خندید .

 

اواخر دی ماه بود که خبر شهادت عباس مکافات را برای خانواده اش آوردند و از بچه های جنوب شهر شنیده بودم که این آخرا خیلی مومن شده بود و به قول معروف شده بود مرد خدا .

 خیلی حرفه که آدم یک شبه بتونه شراب خوردن و مستی و مواد نفروختن را بذاره کنار و  بره دنبال زندگیش و زن بگیره و بشه یه کارگر . واقعا انسانهایی مثل عباس را  باید همیشه بیاد داشت .

خیلی دلم سوخت وقتی عباس شهید شد و واقعیتش روم نشد برم بهشون تسلیت بگم ، چون روی نگاه کردن به زن و بچشو نداشتم و خیلی دوست داشتم باز هم می دیدمش و روی گلشو می بوسیدم و عباس آخر معرفت و انسانیت بود .

 

زن عباس رو دیگه نرفتم ببینم و می دونستم یه دختر کوچیک داره و زنش چه طور می تونست  که بچشو  بزرگ کنه بدون دغدغه ......

 

 چند هفته بعد رفتم به یکی از بچه های جنوب شهر تهران که از دوستان  مشترک من و عباس بود و بهش گفتم این پولارو ببر بده به زن عباس و بگو اینو یکی از دوستان عباس داده و طلبکار بوده عباس از من .

 

به دوستم گفتم نگه من دادم و یه اسم از خودت بگو .

 

با اون پول زن عباس تا چند سال می تونست بدون مشکل مالی زندگی کنه و دستشو جلوی نامرد جماعت دراز نکنه تا بعد از آن هم خدا بزرگ بود .

از این یکنواختی خسته شده بودم و دوست داشتم و دوست داشتم کارم از این یکنواختی در بیاد و کار و زندگیمو محدود به این کار خونه نکنم و حرفمو به دوستانم هم زدم که سعید  هم گفتند بیایید فراتر از زندگی تو ایران فکر کنیم گفتم چه طور ؟ گفت ما که الان سرمایه خوبی داریم بیایید بریم کانادا یا انگلیس ......

واقعا فکر خوبی بود و منم خیلی دوست داشتم از این جنگ و ایران فرار کنم و برم اون ور آب و یه زندگی آرام داشته باشم .

مشکل ما بازم نداشتن کارت پایان خدمت بود و قاچاقی هم که می رفتیم به ضررمون بود .

 

کم کم داشتیم به  عید سال 1362 نزدیک می شدیم و حسابی مشغول کار بودیم و یادمه 23 اسفند ماه بود که آقا جون گفت شال و کلاه کنیم بریم شمال و خانواده ی ما و خانواده ی صبا و ...... و یادمه 20 تا ماشین شدیم کلا رفتیم شمال تا خوش بگذرونیم .

 

کارخونه را تعطیل کردیم و عیدی و حقوق و .... کارگرها را دادیم و تا 15 فروردین کارخونه را را تعطیل شد.

 

  در پناه حق

 

یا حق

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |