تبليغاتX
سالهای سوخته

با سلام به دوستان عزیزم :

 اواخر سال 1358 بود و ما فوق لیسانسمون را  گرفتیم و بچه ها باز تصمیم گرفته بودند که ادامه تحصیل بدن  و منم با تصمیم بچه ها موافقت کردم و گفتم منم می خونم و می دونستم اگه برگردم ایران باید برم خدمت سربازی و اوضاع مملکتمون هم بد بود گفتم بمونم و درسمو بخونم .

 

سارا باز هم ادامه تحصیل می خواست داد ولی دانشگاهامون با  هم فاصله داشتند ولی باز هم به دیدنمون میاد و به صبا و بچه ها سر می زد .

 

ولی افسوس که نواس غزالی دیگه کنارمون نبود و دیگه نمی خواست ادامه تحصیل بده و رفت عراق و نواس آدرس منزلشو به ما داد و گفت یه بار باید بیایید عراق منزل ما و قول دادیم که یه روزی میاییم .

 

با نواس غزالی خاطرات خوبی داشتیم و مثل سعید و محمد و علی دوستش داشتم و انسانی خون گرم و حرمت نون و نمک را همیشه حفظ می کرد و واقعا انسان پاکی بود که من روی سرش قسم می خورم .

به سختی تونستیم  دانشگاهی پیدا کنیم و آزمون ورودی سختی داشت ولی خدا کمکمون کرد و تونستیم وارد دانشگاهی در انگلستان بشیم و بتونیم ادامه تحصیل بدیم .

 

این دفعه به اجبار و تحمیل درس خوندم چون اوضاع ایران خراب بود و درس خوندنو ترجیح دادم و دلمم برای آقا جون و مادرم تنگ شده بود و چند سال بود ندیده بودمشون .

یه روز به داداش رضا زنگ زد و گفتم همگی بیایید اینجا و با حرفم موافقت کرد و گفت من دوست دارم بیام ولی آقا جون و مامان را چیکار کنم ؟ گفتم یه طور راضیشون کن بیان ولی آقا جون و مامان دلشون نمی خواد بیان اونجا و تو مرام داداش رضا هم نامردی نبود که تنهاشون بذاره .

به صبا یه چند رو بعدش زنگ زدم و گفتم که میایی اینجا و گفت دلم می خواد و در اولین فرصت میام .

دیگه شرایطم مثل قبل نبود و برای خودم پس اندازی داشتم و حسابی می تونستم به صبا برسم . و یه آپارتمان شیک و خوب اجاره کردم تا صبا راحت باشه و مقداری وسایل به سلیقه خودم خریدم و می دونستم که صبا خوشش میاد.

 

اوایل سال 1359 بود که صبا و بچه هام  با کمک داداش رضا و با  هزار بدبختی تونست بیاد انگلیس و من هم از اومدنش خیلی خوشحال شدم و باز هم با دوستانم رفتیم به فرودگاه و دیگه بچه هام در آغوش صبا نبودند و راه می رفتند و حسابی خوشگل شده بودند و وقتی منو دیدند چسبیدند به صبا و نیومدند بقل من و منم حسابی ضد حال خوردم  که چرا نیومدند بقل من !

دوستانم من و صبا را  تا آپارتمانمون همراهی کردند و رفتند  .

بچه هام دیگه خجالت نکشیدند و روشون باز شد و احساس غریبی نمی کردند و بعد اومدند  پیشم و اون شب بچه هام تو بغل ما خوابیدند و اون شب با آرامش بیشتری خوابم برد و وقتی که صبا پیشم نبود نمی تونستم خوب بخوابم ولی نمی دونم چرا وقتی صبا در کنارم بود انگار آرامش پیدا می کردم .

طبق معمول کار می کردم و درس می خوندم .

گاهی شبا هم که پدر سارا می گفت به خانمت بگو بیاد اینجا و شام را در اینجا بخورید و خدایی از معرفتش خوشم میومد خدا بیامرزتش که تو غربت خیلی بهم محبت کرد .

یه روز در عین ناباوری نامه ای از ایران به دستم رسید و اصلا باورم نمی شد که عباس مکافات هنوز به یادم باشه .

خلاصه ای از نامه ی عباس برای من :

عباس دوست عزیزم که بچه ی شوش بود و برام نوشته بود که خیلی بی معرفت هستی و گفته بود ناسلامتی ما با هم نون و نمک خورده بودیم و نوشته بود آدرس منزلتو ازداداشت گرفتم و گفت می دونم الان برای خودت آدم تحصیلکرده ای هستی و نوشته بود درسته که تا سوم راهنمایی سواد دارم ولی وقتی با یکی نون و نمک بخورم و دست رفاقت بدم همیشه به یادش هستم و نوشته بود که دوست داشتم مثل شما می تونستم درس می خوندم ولی تو درس خوندی انگار ما خوندیم و نوشته بود چند  خبر خوش دیگه  ، توبه کردم ، خلاف نمی کنم ، نماز می خونم ، مست نمی کنم و سیگار نمی کشم . خبر خوب دیگه ای  برات دارم و اینکه  ازدواج کردم و زن خوبی دارم و چند ماه دیگه دخترم به دنیا میاد و دوست دارم اون بتونه مثل خانواده ی شما تحصیلکرده  باشه و همیشه بدون هر جا باشی دوستت دارم ولی همیشه معرفت داشته باش و دوستای قدیمت را فراموش نکن ، گفته بود به خانمم گفتم که دوستی دارم که تو انگلیسه ولی باورش نمی شه که من همچین دوستی داشته باشم و می گه تو دروغ می گی و همچین دوستی ندارم .می دونم که دیگه نمیایی ایران و اونجا بهت خوش می گذره ولی دوست دارم یک بار دیگه ببینمت پس خداحافظی نمی کنم و می گم به امید دیدار .

 

وقتی که نامه ی عباس را خوندم واقعا از خودم بدم اومد  و گریه ام گرفت و به خودم افتخار کردم که دوست خوب و دل پاکی مثل عباس دارم . من خیال می کردم ته مرام و معرفتم ولی عباس با نامه اش منو شرمنده کرد وبعد  براش نامه ای نوشتم و ماجرای معتاد شدن و .... را براش تعریف کردم و گفتم اینجا انقدر مشکل دارم که همه را فراموش کردم ولی تو دلم بیادتم و انشا الله روزی میام ایران و روی گل ماهت را می بوسم .

خدا عباس را بیامرزد و الان سالهاست که شهید شده و خدا بیامرزتش.

تو همین جا می گم بچه های جنوب شهر خیلی با معرفت هستند و از همین جا دست تک تکشون را می بوسم .

 

زندگی و عمرمون کم کم داشت می گذشت  و هیچ وقت یادم نمیاد برای کیا و کیانا اسباب بازی و یا وسیله ای سرگرم کننده خریده باشم و بیشتر وقتا که از سر کار میومدم خودم باهاشون بازی می کردم و می خوابیدم تا از سر و کول من برند بالا . همیشه یادمه که وقتی از سر کار میومدم و تو کوچه به پنجره ی خونمون نگاه می کردم کیا و کیانا منتظره من بودند تا من بیام و وقتی منو می دیدند بدو بدو می آمدند تا باهاشون بازی کنم ....

واقعا وقتی صبا و بچه هامو می دیدم خستگی کار و درس برام معنایی نداشت و واقعا چه روزگار خوشی بود یادش بخیر ...

ما تو انگلیس فقط سارا و پدر بزرگوارشو داشتیم  .

 سارا انگار چیزی می خواست به من بگه که نتونست و چند بار گفت مسعود گفتم چیه ؟ گفت بعدا" بهت می گم هیچ چی .

 

سعید هم اون سعید سابق نبود و آشفته بود یه حسی بهم گفت اینا دو تا عاشق هم هستند ولی سعید چون خجالتی است نمی تونه به کسی بگه و یه شب که سعید اومده بود خونه ی ما و من هم بچه ها را برده بودم بیرون  تا براشون یه کم خوراکی بخرم و اومده بود به صبا گفته بود من تو این چند سال عاشق سارا شدم و خجالت می کشم به سارا بگم و می ترسم اون از من خوشش نیاد و من تا وقتی که اونجام روی نگاه کردن تو صورتشو نداشته باشم و صبا  گفت به سارا می گم ببینم نظر اون چیه ؟ و گفت کمکت می کنم تا بهش برسی ولی یادت هست روزی که گفتی عشق چیه و من هیچ وقت عاشق نمی شم و سعید گفت حالا یه چیزی گفتتم حالا جدی نگیر و.....

من رسیده بودم خونه صبا اومد جلو و گفت سعید اومده بود و گفتم تنها گفت آره . گفتم  سعید از این اخلاقا نداشت که تنها اینجا بیاد ، گفتم حالا چی کار داشت گفت : عاشق شده و عاشق سارا .

اصلا باورم نمی شد که سعید هم یه روز عاشق بشه اما شد ....

 

سارا به چشم خواهری از همه لحاظ مناسب سعید بود و مهم این بود که سارا و سعید عاشق هم شده بودند و سعید خجالتی ما هم خجالت می کشیده که به کسی بگه و راز عشقشو چند سال تو سینه حبس کنه ......

 

صبا به سارا گفت و سارا هم عاشق سعید بوده ولی مثل سعید روش نمی شده بگه و سعید شب باز اومد خونمون و از ما تشکر کرد و گفت خوب شد به شما گفتم ...

در کل سعید خیلی شاد و شنگول بود و انشا الله ماجرای خواستگاری سعید را براتون می نویسم .

دیگه خداوکیلی دستم خسته شد و دوست داشتم سریع ادامه ی خاطراتو بنویسم  و امیدوارم که هر جای این کره ی خاکی هستید دلاتون دریایی باشه ......

به امید آرزوی موفقیت برای شما سروران گرامی

یا حق

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |