دلم تنگ شده واسه بوی خوش قدیما ......
فقط یک روز مونده بود به سفرمون و حسابی دلم واسه خونوادم و دوستان و ...... تنگ شده بود ولی باید می رفتیم و خودمون را به دست تقدیر می سپردیم .
آخرین روز دیدم محمد دل تو دلش نیست و دوست داشت بره پیش آبجیم و باهاش حرف بزنه و خجالت می کشید بهم بگه و منم حال و روزشو فهمیدم و آبجی زهره را صدا کردم و گفتم بیا پایین و اومد پایین و گفتم برو با محمد بگرد و گفت چشم . محمد و زهره با ماشینم تا آخره شب رفتند بیرون و گشتند .
روز آخری که ایران بودم دلم خیلی گرفته بود و دلم واسه کافه های تهران و مشروب فروشی هاش ، دوستان باوفای شوش ، بچه محله هامون ، استاد های دانشگاه تنگ می شد ، من زندگی را با وجود اینها دوست داشتم .
موتورم را بردم گذاشتم تو انباری خونمون و رو ماشینم چادر کشیدم .
اون شب دلم خیلی گرفت و آخرین شبی بود که کنار خانواده ام می خوابم و باید صبح زود فرودگاه بودیم . اون شب اولین باری بود که صبا گریه ی منو دید و بچه هامو کنار خودم خوابوندم . ساعت ۵ بیدار شدم یه دست لباس و یک دونه ادکلون و چند تا خودکار و دفتر با گذاشتم تو چمدان کوچکی و چمدونم را بستم .
صبح ساعت 6 و نیم مورخ هشتم بهمن : 1355
همه ی خانواده ی ما و خانواده ی سعید و محمد و علی با ما تا فرودگاه آمدند و اوستا هم اومده بود و در کمال ناباوری آسو و خانوادش اومده بودند ، اساتید محترم دانشگاه و مریم معشوقه ی علی و بچه های محلمون و دوست خوبم عباس مکافات که عباس از دوستان قدیمی ام و بچه ی شوش بود و مشروب فروش بود ) که چند سال بعد کاسبی را کنار گذاشت و توبه کرد و رفت جبهه و تو جبهه هم شهید شد ( اومده بودند فرودگاه تا ما را بدرقه کنند .
با همه ی دوستان روبوسی کردم و بغض گلومو گرفته بود و دوری برام خیلی سخت بود و نتونستم با هیچ کدومشون خداحافظی کنم و داداش رضا منو صدا کرد و گفت خیالت راحت باشه و نمی ذارم به صبا و بچه هات بد بگذره و منم گفتم دمت گرم و دست کرد تو جیبش و پول زیادی بهم داد و گفتم نمی خوام ، داداش رضا گفت قرض بهت می دم بعدا پسش بده گفت بذار جیبت و منم گفتم فقط نصفشو بر می دارم و گفت باشه .
آقا جون گفت مواظب خودتون باشید و مبادا دعوا کنید و اونجا کشور غریبی است و گفت سعی کنید همیشه پشت هم باشید و هیچ وقت همدیگرو تنها نذارید و ما هم گفتیم باشه .....
بعد سوار هواپیما شدیم و وقتی رسیدیم دو نفر آمدند دنبالمون و ما را به خوابگاه بردند .
لندن خیلی برام زیبا به نظر اومد طوری که دیگه کمتر احساس دلتنگی می کردم و خیلی راحت خودمو با شرایط جور کردم و چون انگلیسی کمی بلد بودم صحبت کنم خیلی زود دوستانی پیدا کردم .
چند روز بعد کلاسها شروع شد و منو سعید چون هم رشته بودیم بیشتر با هم بودیم و تو ردیف آخر کلاس می نشستیم و درسی که استاد می داد را سریع یاد می گرفتیم و تو دانشگاه خیلی سخت گیری می کردند و آخر درس استاد گفت کی می تونه این مساله را حل کنه و هیچ کی نتونست و من و سعید حلش کردیم و به استاد نشونش دادیم و گفت درسته و گفت شما از کدوم کشور اومدین و گفتیم از ایران .
کلاس که تموم شد یکی از بچه های کلاس اومد پیش ما و خودشو معرفی کرد و به انگلیسی گفت اسمم نواس غزالی هستم و گفتیم از کدوم کشور و گفت از عراق و ما هم خودمون را معرفی کردیم و گفت امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم .
روزها می گذشتند و دلم برای خانواده و ...... تنگ شده بود و دوست داشتم انصراف بدم و بیام ولی بازم گفتم 6 ماه صبر کنم تا صبا و بچه هام هم میان پیشم و روزها را لحظه شماری می کردم تا این 6 ماه تموم بشه .
منو سعید و محمد و علی همیشه با هم بودیم و هیچ وقت همدیگرو تو غربت تنها نگذاشتیم و همیشه با هم متحد بودیم و تو انگلیس خیلی ها به ما بدی کردند و بعضی از هم دانشگاهی ها مون بی خود گیر می دادند و می دیدند که غریب هستیم بد رفتاری باهامون می کردند .
تو بین همکلاسی هامون دختری به نام سارا بود که با من و سعید دوست شده بود و اهل اسراییل بود و یهودی بود و دختر بسیار مهربون و با معرفتی بود و بعد از مدتی با محمد و علی هم آشنا شد مثل خواهرمون به ما محبت می کرد و روزهای تعطیل که شش تایی با هم به گردش می رفتیم و با هم خوش بودیم .
روزها می گذشت و صمیمیت بین ما و سارا و نواس غزالی زیاد شد و طوری که سنگه صبورمون تو انگلستان فقط سارا و نواس غزالی بود .
کم کم پس اندازمون داشت تموم می شد و با شهریه ای که دانشگاه به ما می داد نمی شد دوام بیاریم و غرورمون هم اجازه نمی داد که به خانواده هامون بگیم تا پول برامون بفرستند و مجبور بودیم که دنبال یه کار بگردیم . هر چی گشتیم کاری پیدا نکردیم .
یک هم کلاسی داشتم به نام میشل که تو کار خلاف بود و یه روز بهم گفت کار می کنی و منم که در به در کار می گشتم گفتم آره چرا که نه و از همون روز فروش مواد را به صورت خورده فروشی شروع کردم و میشل به ازای فروش مقدار کمی به من پول می داد و یا گاهی اوقات بهم مواد می داد که منم مصرف می کردم و می گفت بدن را تقویت می کنه و منم چون نادون بودم و تا حالا مواد مصرف نکرده بودم و تجربه ای نداشتم قبول کردم و مواد کشیدم و از همون شب بود که با اولین دود معتاد شدم و بعد اون تزریقی شدم. مجبور بودم به خاطر خرج مواد کار کنم و کلاس های دانشگاه را غیبت می کردم و صبح ها زود می رفتم بیرون و شب ها دیر وقت می اومدم خونه و کم کم سعید و محمد و علی بهم مشکوک شدند .
هر روز از روز قبل مصرفم بالا تر می رفت و چهره ام خیلی عوض شده بود که باعث شده بود همه بفهمند که معتاد شده ام و سعید و محمد و علی و.... هر طور بود بهم حالی کردند که مواد را ترک کنم ولی ترک کردنش خیلی سخت بود و چند بار خواستم ترک کنم و نشد . طوری شده بود که دیگه تو خوابگاه رام ندادند و مجبور بودم تو خیابون بخوابم و کارتن خوابی بکنم و روزها می شد که چیزی نمی خوردم و مجبور بودم ته مونده ی آشغالی هایی مردم را بخورم و یا برم دم رستوران تا یکی دلش بسوزه و یه لقمه نون بهم بده . روی برگشتن پیش بچه ها را نداشتم و پولی برای خرید مواد نداشتم و پیش میشل هم که می رفتم و میشل می گفت تو قیافت تابلو است و دیگه بهت کار نمی دم . هر چی التماسشو کردم اون روز بهم جنس نداد و داشتم از درد می مردم .
دیگه از زندگی نا امید شده بودم و فکر و ذکرم فقط گرفتن مواد و تزریق بود و کارمم همش التماس کردن از میشل بود و گاهی اوقات دلش می سوخت و یه مقدار کمی بهم مواد می داد تا تزریق کنم ....
دلم خیلی به حال خودم سوخت و گور بابای نعشگی بعد التماس....
اون روز به زور خودمو تا خوابگاه رسوندم و گفتم برم از بچه ها کمی پول بگیرم تا از درد خماری نمی رم و وقتی رفتم دم خوابگاه نگهبان را صدا زدم گفتم دوستامو صدا کن اونم گفت کسی تو اتاق نیست ، گفت که دنبالت می گردند.
منم دم خوابگاه نشستم که نواس غزالی را دیدم و وقتی حال و روزم را دید گریش گرفت و بغلم کرد و گفت چته ؟ پهلوون ! منم گفتم پول می خوام ، نواس غزالی گفت پول می خوای بری مواد بگیری گفتم آره بهم پول داد و گفت برو بخر و منم سریع رفتم از میشل مواد بخرم که نواس غزالی هم پشت سر من اومد و پاتوق میشل را دید و وقتی که من رفتم ازش مواد بخرم اومد جلو تا جا داشت میشل را زد و برد به پلیس تحویلش داد و منم از درد و خماری همون جا افتادم و بعد دیگه چیزی یادم نمیاد .
کی باورش می شد که مسعود گوریل معتاد بشه ، کی باورش می شد که من کارتن خواب بشم و اون قدر به خودم مغرور بودم و با خودم می گفتم من که معتاد نمی شم و فوقش چند روز می کشم و بعد ترکش می کنم که نتونستم و چند ماه معتاد بودم . گاهی وقتا غرور زیادی باعث می شه که آدم بد جور گرفتار بشه .......
دیگه وقتی بیهوش شدم چیزی یادم نیست و وقتی چشم باز کردم دیدم بیمارستان هستم و دوستام بالای سرم هستند و چهره ی مهربون سعید را اول دیدم و منو بوسید و گفت خدا رو شکر که زنده ای ، منم یهو گریم گرفت و گفتم وقتی که گریم می گیره هنوز امیدوار می شم که جون دارم و نواس غزالی گفت تو همیشه جون داری .
چند هفته بیمارستان بودم و هر لحظه دوستانم پیشم بودند و یک لحظه هم تنهام نذاشتند و بعد که از بیمارستان مرخص شدم منو آوردند خونه و همه مراقبم بودند که سراغ مواد نرم و هر لحظه مراقبم بودم .
تو این مدت سارا تمام خرج و مخارج بیمارستان را داده بود و برام از دانشگاه مرخصی گرفته بود و خیلی بهم محبت کرد که منو شرمنده خودش کرده بود ....
کم کم داشت چهره ام مثل سابق می شد و حسابی سارا برام سنگ تموم گذاشت و کمکم کرد و واقعا در حقم دوستی را تمام کرد .
نواس غزالی اگه نبود حالا معلوم نبود من زنده بودم یا نه و نواس غزالی مردونگی را در حقم تموم کرد و اگه اون روز منو دنبال نمی کرد و منو به بیمارستان نمی برد حالا جای من تو گورستان بود .
یه روز داداش رضا زنگ زد و گفت صبا و بچه ها یک ماه دیگه میان و منم خیلی ناراحت شدم و جایی نداشتم که صبا و بچه ها توش زندگی کنند و خودمم که آس و پاس بودم ....
موضوع اومدن صبا و بچه ها را با دوستانم در میون گذاشتم و سارا گفت من کمکت می کنم ؟ گفتم چه جوری ؟ گفت بیا پیش بابای من کار کن منم گفتم چه کاریه ؟ گفت بابام رستوران داره و برو به عنوان گارسون کار کن و منم گفتم ممنون و فقط یه مشکلی بود که سعید و محمد و علی هم اندازه ی من به پول احتیاج دارند و اونا پس چی ؟
سارا موضوع کار کردنمون را با باباش در میون گذاشت و قرار شد اون روزایی که بیکاریم تو رستوران کار کنیم .
ترم اول دانشگاه را که تو مرخصی بودم و از بچه ها عقب افتاده بودم و باید سعیمو می کردم که خودمو به بچه ها برسونم و بتونم با اونا فارغ التحصیل بشم و سعید خیلی بهم کمک کرد و باعث شد که بتونم درسهای عقب افتادمو بخوبی بخونم .
کم کم داشت روز موعود می رسید و منم دوست داشتم یه آپارتمان کوچیک اجاره کنم برای صبا و بچه ها ، ولی بازم مشکل مالی داشتم ولی بچه ها کمکم کردند که بتونم آپارتمان کوچکی اجاره کنم و تمام حقوقشون را دادند به من ، تا من پیش صبا و بچه ها احساس ضعف نکنم ........
دوستان عزیزم عمر آدم اون قدر بلند نیست که بتونه همه چی رو تجربه کنه و باید بعضی از تجربیات را فقط بخونه چون تجربه ی بعضی چیزها مثل کشیدن مواد باعث می شه که انسان سر از نا کجا آباد در بیاره و همیشه تو زندگی شخصیتون دوستانی به خوبی دوستان من شاید پیدا نکنید که از قعر چاه بیرونتون بکشه و کمکتون کنه . همیشه سعی کنید به جای تجربه کردن ، از تجربه ی دیگران استفاده کنید و من نمی گم نوشته های منو بخونید و اونو سر مشق زندگیتون قرار بدید ، فقط می گم از اونا چیزی یاد بگیرید تا تو زندگی موفق تر بشید و دنیا همش کلاسه درسه ...
موفق باشید
تا سلامی دوباره
یا حق


