تبليغاتX
سالهای سوخته

سلام به دوستان گلم :

 

 اوایل مرداد ماه  سال 1354 که منو صبا ازدواج کردیم و در طبقه ی بالای خونه ی پدریم ساکن شدیم .

 

اولین شب ازدواجمون تا ساعت 6 صبح بیدار بودیم و اوستا زنگ زد و گفت چند روز نمی خوای بیایی کارگاه و گفتم چرا ؟ و گفت چراشو از داداش رضات بپرس و گفتم اخراجم می خوای بکنی ؟ گفت نه بابا ! از داداشت بپرس بهت می گه ؟ و رفتم از داداش رضا پرسیدم و داداش رضا 2 تا بلیط رفت و برگشت شیراز و آدرس هتلی که اوستا برام گرفته بود را داد بهم ( صاحب کارم بلیط و هتل برام گرفته بود و گفته بود یک هفته برم ماه عسل و خوش باشیم ) ساعت پروازمون ساعت 3 بعد از ظهر بود و منم روی گل داداش رضا رو بوس کردم و بعد رفتم خونه ی خودم و تا ساعت 1ظهر  خوابیدیم و بعد حاضر شدم و داداش رضا و بابا و مامانه صبا  و مامان و آقا جون و ....... برای بدرقمون اومدند فرودگاه .

 

اولین شام ازدواجمون  را تو شیراز خوردیم و شب هم رفتیم زیارت و برای دوستان و اقوام سوغات خریدیم و تا نیمه های صبح دست در دست هم تو خیابون های شیراز گشتیم و زیر نور ماه زیبا ترین کلام ها را از زبان صبا می شنویدم و حرفهایی که از ته دل و عمق وجود و احساسش به من می زد و من فقط عاشقانه نگاهش می کردم و سکوت می کردم .......

 

چندین شب را همین طور گذراندیم و هر روز از روز قبل عاشق تر می شدم و یک هفته بعد آمدیم تهران و همه به استقبالمون اومدند و از اوستامون که این همه به من لطف کرده بود تشکر کردم و شب همگی خونه آقا جون شام دعوت بودیم و بعد همگی رفتند و ما هم رفتیم خونه ی خودمون و گرفتیم خوابیدیم و صبح صبا بیدارم کرد و گفت نمی ری سر کار و گفتم چرا ؟ و برام صبحونه حاضر کرد و من هم سر حال و با نشاط رفتم سر کار ولی همش دلم پیش صبا بود و اوستا گفت از این به بعد ناهار رو برو خونه و بعد بیا تا ساعت 4 کار کن و من هم گفتم اوستا تو این مدت کم خیلی بهم لطف کردی و اوستا گفت شماها برای من یک دنیا ارزش دارید و با این که پسری ندارم شما جای پسران من هستید و مثل اونا دوستتون دارم و هر کاری بخواهید براتون می کنم ........

 

موقع ناهار رفتم خونه و صبا برام  املت درست کرده بود و دلم هم برای صبا خیلی تنگ شده بود و وقتی که تو ایوون دیدمش پریدم و بقلش کردم و صورت مهربونشو بوسیدم و بعد رفتیم نهار خوردیم و بعد من یه نیم ساعت در کنار صبا خوابیدم و رفتم سر کار و موقع شام هم رفتیم خونه آقا جون و سعید و محمد و علی و پدر و مادر صبا  هم بودند و شب خیلی خوش گذشت و ساعت 10 همه رفتند و من و صبا هم رفتیم خونه ی خودمون و خوابیدیم ......

 

اکثر شبها با صبا بعد خوردن شام می رفتیم پیاده روی و ( دوست نداشتم صبا چاق بشه ) تا نیمه های شب قدم می زدیم و صبا از آینده  حرف می زد و منم یا می خندیدم و یا مسخرش می کردم و دوست داشت بچه های زیادی داشته باشیم تا در موقع پیری دستمون را بگیرند و دوست داشت که ادامه تحصیل بده و تو جامعه تحصیلکرده باشه و کار کنه و من هم مخالفتی نکردم ....

 

مهر ماه سال 1354 هم آمد و رفتیم دانشگاه و واحد های زیادی برداشتم تا زود درسم تموم بشه و بتونم بهتر زندگی کنم و از زندگی جلو تر باشم و 2روز در هفته از صبح تا شب کلاس داشتم و شب ها فقط برای شام می اومدم خونه و از این بابت من خیلی ناراحت بودم و صبا هم هیچ مخالفتی نمی کرد ولی از چهره اش معلوم بود که دلش می خواد من بیشتر در کنارش باشم ولی من هم از این بابت خیلی ناراحت بودم ولی مجبور بودم و دوست داشتم حد امکان موقع ناهار خونه و در کنار صیا باشم و با استادامون صحبت کردم و گفتم که ازدواج  کردم و امکان داره من سر کلاس نیام و فقط برای امتحان بیام و بعضی از اساتید مخالفت کردند ولی من قانعشونکردم و گفتم معدلم خوب بوده ترم پیش و اونا هم قبول کردند و من فقط باید سر امتحانات می رفتم و امتحان می دادم. و صبا از این بابت خیلی خوشحال شد و صبح ها زود می رفتم کارگاه و تا ساعت 1 بکوب کار می کردم و دیگه می اومدم خونه و در کنار صبا بودم و با صبا بیرون و گشت و گذار می رفتیم .........

 

از این اوضاع درس و کار خیلی ناراضی بودم و دوست داشتم بیشتر در کنار صبا باشم و این دفعه خواستم هم کار کنم و هم صبا در کنارم باشه و هم دوستانم را از یاد نبرم و با اوستا صحبت کردم و گفتم فقط صبح تا ساعت 12 هر روز کار می کنم و بقیشو باید پیش خانومم باشم و اوستا هم قبول کرد و منم دوست داشتم پله های پیشرفت و ترقی را با کمترین امکانات طی کنم و به راه موفقیت برسم و دستم تو جیب خودم باشه و تا ساعت 12 که از کارگاه می اومدم بعد خوردن نهار با صبا می رفتیم بیرون و گاهی هم با ماشینم مسافر کشی می کردم و صبا هم کنارم بود و 3 تا مسافر سوار می کردم و روزی 2 بار می رفتیم امام زاده داود و هم در کنار صبا بودم و هم کار می کردم و ........

 

موقع امتحانات دانشگاه شروع شده بود و منم جزوه ها را از بچه ها گرفتم و یه بار می خوندم و گاهی اوقات هم بدون مطالعه می رفتم سر امتحان و خدا رو شکر نمرمون هم خوب می شد و ..........

 

چندماه از ازدواجمون گذشته بود و صبا هم بچه ای حامله بود و من از این بابت داشتم پر در میاوردم و هر روز از روز مشتاق دیدن بچمون بودم  و عشقم به صبا چندین برابر می شد و هر شب با صبا می نشستیم و برای بچمون اسم تعیین می کردیم  صبا دوست داشت دختر باشه و من هم دوست داشتم بچمون پسر باشه و من می گفتم اگه پسر باشه اسمشو می ذارم سام و یا نیما  و اون هم می گفت اگه دختر باشه اسمشو می ذارم نینا و هر شب کارمون اسم انتخاب کردن بود و........

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |