سلام دوستان :
عید بهانه ای است برای پاک کردن شیشه های پنجره و پنجره روزنی است برای سلام کردن به دوستان .
همیشه عید واسم بوی تازگی و شروعی دوباره را داشته و دارد و انگار همین دیروز بود که به مدرسه رفتم ، عاشق شدم ، عروسی کردم ، بچه ام به دنیا اومد ...........
امیدوارم که سال خوبی را پشت سر گذاشته باشید و سال 1387 پر باری را برایتان آرزو می کنم . امیدوارم زندگیتون همیشه بهاری باشه و قلبتون مثل فصل بهار سر سبز و زنده .
آخرای سال 1353 بود و از 15 اسفند نرفتیم دانشگاه و تو خونه تکونی عید به کمک صبا و داداشام و خواهرام به مادرم خیلی کمک کردیم و طوری که نذاشتیم مادر خسته بشه و تمام فرش های خونه را منو صبا شستیم و بعد این که کارهای خونه ی خودمون تموم شد خونه ی آقا ماشا الله ( پدر صبا ) رفتیم و به مادر صبا در خونه تکونی و خرید کمک کردیم و حسابی دو طرف ( هم خونه ی خودمون و هم خونه ی صبا ) از دستم راضی بودند و حالا نوبت خرید عید برای خودم و صبا بود و دوست داشتم بهترین و زیبا ترین لباسها را تن صبا ببینم ولی افسوس که پولی در بساط نداشتم و خیلی دوست داشتم برای صبا خودم خرید کنم و تو دلم گفتم برم از داداش رضام پول بگیرم و به داداش رضا گفتم که پول می خوام و داداش رضا هم بیشتر از حد احتیاجم به من پول داد و دمش گرم . و فکر کنم 23 اسفند بود که صبح رفتم دم خونه ی صبا و گفتم خرید عید کردی و گفت نه ولی قراره بابام بعد گرفتن حقوقش برام لباس بخره و گفتم تو نامزد منی و اون وقت بابات برات لباس بخره و صبا گفت که آخه تو که پولی نداری و گفتم دارم و حاضر شو بریم خرید و رفتیم بازار و براش بهترین لباسها را خریدم و تا آخرای شب خونه نیومدیم و شب هم که دیر وقت رسیدیم خونه که صبا را آوردم خونه ی خودمون و شب را با هم خوابیدیم و صبح صبا رفت لباساشو گذاشت خونه و ناهار را آمد خونه ی ما .
تو این چند روزه باقی مونده از سالو می خواستم خودمو تغییر بدم و یه مسعود دیگه بشم و بهتر از سال قبلم باشم و دوست داشتم دیگه مردم آزاری نکنم و مثل یه پسر خوب برم و بیام و به قول آقا جون آسته برم آسته بیام .
هر روز از روز قبلم به صبا وابسته تر می شدم و دوست داشتم دیگه برای همیشه در کنار صبا و زیر یه سقف باهاش بخوابم و تا آخر عمر بندگیشو کنم ولی من نه سربازی رفته بودم و نه پولی داشتم و به سرم زد با داداش رضا درد و دل کنم و بگم که دوست دارم عروسی کنم . شب رفتم اتاق داداش رضا و بهش گفتم داداش رضا یه حرفی بزنم نه نمی گی ؟ و گفت بگو : گفتم که می خوام که با صبا عروسی کنم و گفت مبارکه حالا چه کمکی از دست من بر میاد و گفتم که پولی در بساط ندارم که عروسی بگیرم . گفت همین و گفتم آره . بهم گفت غمت نباشه خودم برات بهترین عروسی رو می گیرم و فقط یه مشکلی هست اونم اینه که الان پولی در بساط ندارم و تابستون برات بهترین عروسی و بهترین کارها را می کنم و منم گفتم خیلی ممنونم . و داداش رضا منو بوسید و گفت حالا برو بگیر بخواب .
شب را خیلی خوب خوابیدم و صبح کله سحر رفتم دم خونه صبا و مامانش اومد دم در و گفتم صبا رو صدا کن و گفت چه خبره خوشحالی و گفتم من که همیشه خوشحالم و فقط امروز بیشتر از قبل خوشحالم .........
صبا اومد دم در و گفتم حاضر شو بریم دور بزنیم و یه خبر خوبی بهت بدم . رفتیم بیرون و من وقتی خیلی خوشحال می شم و با موتورم تک چرخ می زدم و صبا هم فهمید که خبر خوشی را بهش باید بگم : گفتم تابستون عروسی می کنیم و صبا داشت از خوشحال پر در میاورد و بعد ساعت 8 رفتیم کله پزی و صبونه خوردیم و تا ظهر بیرون بودیم و برای صبا ادکلون خریدم و برای داداشام ، خواهرام ، عزیز جون و پدر و مادرم و پدر و مادر صبا ، عیدی عطر و ادکلون خریدیم ...........
شب با سعید و محمد و علی رفتیم لباس خریدیم برای خودمون و فرداش عید بود و ( درست یادم نمیاد چه ساعتی عید بود ) .
عید امسالم جمع ما جمع بود و خونواده ی صبا خونه ی ما بودند و من و صبا هدیه هایی که برای داداش و آبجی و ....... خریده بودیم را بهشون دادم و داداش رضا هم بازم ما رو شرمنده کرد و برای صبا یک دستبد طلا خریده بود . .....
سال 1354 سال خیلی خوبی برای من بود و شب همگی دور هم بودیم و انقدر خوش گذشت که زبونم از گفتنش قاصر و ناتوانه . و آقا جون هم از لای قرآن به هممون پول داد . شب تا دیر وقت بیدار بودیم و داداش حسین گفت عید امسال بریم مسافرت . و آقا جونم گفت من که موافقم و همه گفتند مواقیم و آقا جون گفت حالا کجا بریم و یه چند نفر گفتند بریم شمال و چند نفر گفتند بریم مشهد و عزیز جون گفت هم شمال می ریم و هم مشهد . و آقا جون هم به احترام حرف عزیز جون گفت باشه . دومین روز عید حرکت کردیم و رفتیم شمال و تا چهارم عید شمال بودیم و کلی تو شمال خوش گذروندیم و بعد آقا ماشاالله گفت خیلی دوست دارم بریم گرگان و گفتیم گرگان چرا ؟ و گفت خونه ی یکی از هم خدمتی هام تو گرگان است و بریم یک روز اون جا باشیم و بعد می ریم مشهد و همه گفتند باشه . و رفتیم گرگان و یک شهری بود به نام آق قلا و رفتیم و خیلی هم بهمون رسیدند و آدمای خیلای مهمون نواز و با صفایی بودند و اسم هم خدمتی بابای صبا ، موخی بود و وقتی که موخی و بابای صبا با هم روبوسی کردند و دوستش را به ما معرفی کرد و گفت موخی از هم خدمتی هام است و ..... و منم از خنده مرده بودم چون اسمش خیلی خنده دار بود .........
بعد رفتیم مشهد و دو روز هم اون جا موندیم و بعد نهم عید تهران بودیم و عمه هام و عمو هام و ........ آمدند خونه ی ما و ما هم سریع خونه ی اقوام به رسم ادب رفتیم ....
13 به در هم با اتفاق خانواده ی ما و خانواده صبا و عمه ها و عمو ها و دایی ها و خاله ها و ........ ده ، دوازده تا ماشین شدیم ، و من هم با موتورم آمده بودم . رفتیم جاده چالوس روستای کندر خیلی بهمون خوش گذشت و اون جا به اقوام اعلا م کردیم که منو و صبا قراره با هم ازدواج کنیم ( چون تو فامیل ما کسی نمی دونست که من می خوام ازدواج کنم و همه به من و صبا تبریک گفتند و برامون آرزوی خوشبختی کردند )............
بعد از تعطیلات عشقم کشید نرم دانشگاه و تا 20 فروردین نرفتم دانشگاه و بعد شروع ترم رفتم دانشگاه و استادهایی که باهاشون واحد برداشته بودیم و غیر چند تاشون بقیشونو نمی شناختم و معلوم بود خیلی باهال نیستند و معلوم بود سر کلاس خیلی سرد هستند . ولی برداشتم کاملا غلط بود . یادمه یه استاد داشتیم که خانوم بود و اسمش استاد شهابی بود و زبان فنی درس می داد و سر کلاس خیلی اذیتش کردیم و استاد انگلیسی حرف می زد و من میگفتم استاد نمی فهمم فارسی اش را هم بگو و استاد شهابی خیال می کرد از اون بچه خنگ ها هستم و یه روز تو راهروی دانشگاه استاد را دیدم و گفت آقا مسعود چرا تو کلاس اذیت می کنی و تو دانشگاه هم که نمره ی زبان عمومیت خوب بوده پس چرا می گی نمی فهمم و گفتم استاد راستشو بخوای من زبانم خوبه ولی به خاطر بعضی ها می گم که نمی فهمند و روشون نمی شه بپرسن ...........
سر امتحانات هم بهترین نمره ی کلاسو من آوردم و دم استادهای دیگه هم گرم که نمره های خوبی بهم داده بودند و خدا همه ی اساتید با صفا و بامرام را بیامرزد .......
تابستون 1354 هم اومد و من رفتم پیش داداش رضا گفتم الوعده وفا و داداش رضا هم گفتم کی دوست داری عروسی بگیریم ؟ و منم گفتم باید بزرگتر ها هم نظری بدن و نظر اونا هم شرطه . داداش رضا هم به آقا جون گفت و آقا جون شاکی شد و گفت با کدوم پول ، با کدوم کار ....... داداش رضا گفت پول عروسی را من می دم و کار هم خودم براش جایی پیدا می کردم ،دیگه چی ؟ موافقی؟ آقا جون هم گفت مبارکه ..........
شب همگی رفتیم خونه ی صبا و برای تعیین زمان عروسی و اونا هم گفتند ریش و قیچی دست خودتون ، هر زمانی که شما بگید ما هم می گیم چشم و بابای صبا گفت فقط یه مشکلی ؟ و آقا جون گفت چه مشکلی ؟ آقا ماشاالله گفت خونه رو چی کار کردید و آقا جون هم گفت طبقه ی بالا خالیه و می رن اون جا زندگی می کنند و داداش رضا هم گفت : مسعود از فردا به طور دائم تو کارگاه سیم پیچی کار می کنه و از فردا می شه مرد زندگی و دستش تو جیبه خودشه ........... و همه گفتند مبارکه .........
من و صبا هم شب رفتیم بیرون و با موتور کلی گشتیم و یک جا که خیلی خیابون پر رفت و آمدی بود تک چرخ زدم و این تک چرخم خیلی طول کشیئد و و یک خیابون بود که خیلی صاف بود و منم دلم نیومد بدون خاطره از این خیابون بگذرم و به صبا گفتم می خوام تک چرخ بزنم و گفتم خودتو محکم بچسبون به من و خودشو چسبوند به من ؛ و منم یک تک چرخ طولانی زدم و طوری که 10 دقیقه تک چرخم طول کشید و وقتی موتور را نگه داشتم تا ببینم به صبا خوش گذشته یا نه ؟ دیدم داره مثل ابره بهار گریه می کنه گفتم چته؟ چی شده ؟ و اونم هی گریه می کرد و جواب نمی داد و منم موتورو گذاشتم گوشه خیابون و بقلش کردم و تو اندام ریز و لاغر صبا رو تو بقلم پنهان کردم و گفتم تو رو خدا گریه نکن چته ؟ و گفت این دفعه موقع تک چرخ زدن منو پیاده کن و گفتم چرا ؟ گفت تک چرخت انقدر طول کشید و منم ترسیدم و گفتم دیگه گریه نکن و گفت باشه و بهش گفتم به بابات چیزی نگی که از دست من ناراحت بشن ! گفت نه بابا مگه بچه هستم و هر موضوعی که بینمون اتفاق میوفته بین خودمون است نه خونوادمون . منم گفتم دمت گرم ........ و از همون موقع است که عاشق مرام و معرفته صبا هستم و با این که سنش کم بود ولی مرامش بالاتر از همه ی دخترای اون دوره و زمون بود.
قرار شد اولای مرداد ما با هم عروسی کنیم .
من هم دیگه هر روز سر کار می رفتم و بعد از ظهر ها ساعت 4 می آمدم خونه و صاحب کارم و دوست داشتم سعید و محمد و علی هم در کنارم باشند و با رییس کارگاه صحبت کردم و گفتند می شه دوستانم هم بیایند و کار کنند و اون هم قبول کرد و دوستانم هم آمدند پیش من و همگی باز هم در کنار هم بودیم ( صاحب کارمون من و بچه ها را هم بیمه کرد ) و یه حرفهایی بهمون می زد که همیشه تو گوشمونه : می گفت همیشه بدون که اول کی بود و بعد چی شدی و هیچ وقت گول دنیا رو نخورو دنیا سرابی بیش نیست و تا چشم به هم بزنی باید از دنیا دل بکنی و انسانیت و مردونگی را پول عوض نکن و همیشه انسانیتت را حفظ کن و مواظب زیر دستت هات باش و گفتم اوستا ما که تا عمر داریم زیر دست شما هستیم و گفت نه اشتباه می کنی و گفت تو بعد از چند سال دیگه که درس و خدمتت تموم شد واس خودت مهندس می شی و زیر دست هایی هم دارید و باید مثل دوست باهوشون رفتار کنید و نه به عنوان یک کارگر .( الان چندین سال است که اوستا فوت کرده و موقع فوتش همه از دوری فراغش گریه می کردند و خیلی آدم با ایمون و با معرفتی بود و خدا بیامرزتش )
کم کم داشت به روز موعود عروسی نزدیک می شدیم و صبا هم جهیزیه اش که خیلی ساده و مختصر بود آورد خانه ی ما . و جهیزیه اش یه رادیو بود ، یه یخچال ، یه تخته فرش ، یه مقدار ظرف و ظروف ، دو سه تا رخت و خواب یه کمد و یه مقدار وسایل جزئی ........
از کارگاه چند روزی مرخصی گرفتیم و درگیر کارای عروسی بودیم و برای صبا از آرایشگاه وقت گرفتم و برای همه فامیل کارت عروسی بردیم و به آقا عطاالله هم زنگ زدم و اونا رو هم دعوت کردم و به استاد جاودان و چند تا از اساتید با معرفت را هم دعوت کردم و اوستا ( صاحب کارم ) رو هم دعوت کرده بودم . چند تا از دختر و پسرای با صفای هم دانشگاهیمو هم دعوت کرده بودم ......
شب پنج شنبه حنابندانمون بود و ماشینم را گل زده بودم و تا ساعت 12 شب مراسم حنابندان طول کشید و داداش رضا ، مرحوم نعمت الله آقاسی را هم دعوت کرده بود که برای عروسی ما بخوند و مجلسو با صدای گرمش گرم کند . مهمون خیلی داشتیم و حسابی رقصیدم و سعید و محمد و علی که سنگ تموم گذاشتند و حسابی 4 تایی با هم می رقصیدیم و معشوقه ی علی رو هم دعوت کرده بودیم و داداش رضا بهترین غذاها را سفارش داده بود و تا عمر داشتم منو شرمنده ی خودش کرده بود و تا عمر دارم زندگی و تشکیل خانواده ام را مدیون داداش رضا هستم .
اون شب با صبا خیلی رقصیدم و به افتخار وجود آقا عطاالله ( پدر آسو ) یه رقص کردی هم کردیم . و بهترین شب های عمرم همین دو شب بود که هیچ وقت فراموشش نمی کنم و مهمون هامون هم بالای هزار نفر بودند و همه ی کَس و کار و فامیل و دوست و غریبه را دعوت کرده بودیم .
ساعت 12 مهمون هایی که خونشون نزدیک بود رفتند و اونایی که خونشون دور بود خونه ی ما ، خونه ی صبا ، خونه محمد و علی و سعید رفتند بخوابند ......
صبا هم اومد خونه ی ما و با هم گرفتیم مثل جنازه تو رخت خواب خوابیدیم و صبح هم ساعت صبا ساعت 7 منو صدا کرد و گفت بلند شو و منم گفتم خوابم میاد و گفت من پس می رم حموم و بعد بیدارت می کنم منو ببری آرایشگاه و منم گفتم باشه . ساعت 8 صبا را بردم آرایشگاه و به محمد زنگ زدم و گفتم من خوابم میاد بیا ماشین را بردار و ببر بشورش و یه بار دیگه گل بزن بهش و محمد آمد و گفتم فقط رز قرمز و سفید بزن و محمد گفت باشه و رفت ( به محمد هر کاری رو می گفتم برام انجام می دادو حسابی تو این دو روز ازش کار کشیدم و محمد هم خونه ما پاتوق کرده بود و همش تو خونه ی ما بود و من که می دونستم می خواد خواهرمو ببینه و قصدش بیشتر کمک کردن به ما نیست و دیدن زهره براش اهمیت بیشتری داشت و می دونستم که خاطر زهره را خیلی می خواد و منم کاری باهاش نداشتم و می دونستم محمد هم در حق من نامردی نمی کنه و به چشم پاک زهره را نگاه می کنه ). و من در اتاقو قفل کردم و گرفتم خوابیدم و ساعت 11 بیدار شدم و دیدم همه دارند دنبال من می گردند و داداش حسین هم که کل محل را دنبال من گشته بود تا منو دید گفت کجا بودی و منم گفتم خواب بودم و افتاد دنبالم و منو بزنه که در رفتم و داداش رضا گفت ولش کن و داداش حسین هم دیگه بی خیال شد و محمد هم ماشین را آورده بود و ماشین حسابی خوشگل شده بود . ساعت 12 رفتم دنبال صبا را از آرایشگاه آوردم خونه و بعد نهار خوردیم و صبا خیلی خوشگل شده بود و انگار تمام زیبایی هایی عالم در چهره ی صبا جمع شده بود و بعد نهار با ماشین خواستیم بریم بیرون و جوونای فامیل هم با ماشین و موتور ما رو همراهی کردند و داداش رضا و حسین و مهدی سوار موتور من شدند و حس کردم محمد خیلی دوست داره زهره باهاش باشه و آبجی زهره را صدا کردم و گفتم برو سوار موتور محمد شو . و آبجی فاطمه را هم سوار موتور سعید کردم . و بقیه ی فامیل و دوستان هم ما رو تو این شادی همراهی کردند . تا ساعت 3 بیرون بودیم و گشتیم و بعد اومدیم خونه و مهمون ها هم جمعشون جمع بود و باید ما هم می رفتیم قاطی مهمون ها . و مهمان های عزیز هم به افتخار شادی ما می رقصیدند و شاد بودند و داداش رضا خواننده ی دیگری را برای شب عروسی دعوت کرده بود که اسمش عبدالرضا کیانی نژاد بود که صدای زیبا و دلنشینی داشت و بعد ها به اسم مازیار معروف شد .........
عروسی ما زن و مرد قاطی بود و حسابی به همه خوش گذشته بود و دائم همه در خنده و ..... بودند و آقا جوونم که صدای دلنشینی داشت یه دهن آواز خوند و مجلسو گرم کرد و آقا جون بعد از خوندن آواز پشت میکروفون گفت : دوستانی که اهل نوشیدنی ( شراب ) هستند تشریف بیارند طبقه ی بالا در خدمتشون باشیم و منم بلند شدم که برم و تو راه یادم افتاد که توبه کردم و برگشتم . بعضی از اقوام که اهل می و مستی بودند رفتند شراب خوردند بعد آمدند شام خوردند وحسابی اونایی که شراب خورده بودند مست و پاتیل بوند و حسابی شاد و شنگول بودند .........
شب بود و ساعت 10 بود و داش رضا یکی از رقاصه های هتل میامی را دعوت کرده بودند که خیلی زیبا می رقصید .
ساعت 12 شب اکثر مهمون ها رفتند و من و صبا هم رفتیم خونه ی خودمون و اولین شب زندگی مشتر کمون را در کنار هم خوابیدیم و..........
دوستان عزیز به علت ایام عید شرمنده یک کم خاطراتمو سریع نوشتم و به امید خدا در اسرع وقت زیبا تر می نویسمش و عید هم به شما تبریک می گویم ..........


