سلام :
آخرای تابستون سال 1353 بود و تابستون هم خیلی بهم خوش گذشته بود و صبا خیلی ناراحت بود از دستم و گفت تو تابستون همش با دوستات به مسافرت و خوش گذرونی رفتی و من همش تنها بودم و یه کم که فکر کردم دیدم حق با اونه و من تابستون همش بدون اون مسافرت رفتم و باید یه طور از دلش در میاوردم که بعد ها از من کدورتی به دل نداشته باشه و فکر کنم حدود 20 روز مونده بود به آخر تابستون و تو دلم خودم گفتم که باید تو این 20 روز سنگه تموم بذارم و گفتم کجا دوست داری ببرمت و خوش باشیم و گفت شمالو خیلی دوست دارم و گفتم خجالت نکش بازم بگو و گفت داری مسخرم می کنی و گفتم نه جدا" می گم و گفت تو منو شمال ببر و گفتم همین فردا می ریم شمال .
شب رفتم از آقا ماشاالله اجازه ی صبا رو گرفتم .
صبح کله سحر راه افتادیم و رفتیم شمال و 3 وز تو شمال بودیم که شب اول گفتیم بریم کجا بخوابیم و گفت بریم مسافر خونه و رفتیم مسافر خونه و با صاحب مسافر خونه گفتم یه اتاق دو تخته می خوام و صاحب مسافر خونه یه چشمک به من زد و رفتم جلو و گفتم منظور و گفت دختر خانومو بلند کردی که این حرف و زد و منم با کله رفتم تو دماغش و دماغش خونی شد و حسابی زدمش و به لهجه ی شمالی گفت اشتباه کردم و ....... عوضی در مورد ناموس من یه بار دیگه این جوری فکر کنی می کشمت و ........ و حسابی ترسیده بود و خداوکیلی می خواستم شیکمشو سفره کنم که صبا نذاشت و بعد از مسافر خونه اومدیم بیرون و شبو مجبور شدیم تو ماشین بخوابیم .
صبا که از این کار من خیلی ناراحت شده بود گفت چرا زدیش و گفت به این دلیل که خیال کرده بود تو هرزه ای و ...... و صبا گفت آفرین خوب شد که حالشو جا آوردی و منم گفتم آره کسی جرات داره در مورد تو بد فکر کنه روزگارشو سیاه می کنم و گفت دمت گرم مسعود و تا ساعت 10 صبح خوابیدیم و گفتیم بریم یه کم شهر را بگردیم و یه کم صبا خرید کرد و گفت بریم یه اتاق کرایه کنیم و گفتم باشه و صبا گفت تو رو خدا دیگه دعوا نکنی و منم گفتم باشه و رفتیم یه مسافر خونه ی دیگه و گفتم یه اتاق دو تخته می خوام و طرف گفت خانوم خواهرتونه و گفت نه خانوممه و گفت می شه شناسنامه هاتون را لطف کنین و شناسنامه ها را نشونش دادم و گفت انشا الله خوش بخت بشین و منم گفتم مرسی و یه اتاق خیلی خوب بهمون داد و شب هم بیرون نرفتیم و گفتم با صبا یه کم خلوت کنیم و حرف بزنیم و گفت مسعود خیلی دوست دارم که زود با تو زیر یه سقف زندگی کنم و منم گفتم من هم همین طور ولی حیف که پول ندارم و گفت من فقط زیر یه سقف با تو باشم برام کافیه و نونه خشکم بهم بدی قبوله و منم گفتم خرابتم خیلی گلی و.....
و صبا منو تو فکر انداخت و گفتم کی دوست داری عروسی بگیریم گفت انشا الله سال بعد خوبه و گفت آره و گفتم اگه زمین بره آسمون و آسمون بیاد زمین من برای تو سال بعد عروسی می گیریم و گفت ببینیم و تعریف کنیم .
و شب خوابیدیم و صبح هم ساعت 7 بیدار شدیم و اومدیم کرایه تاق را بدیم صاحب مسافر خونه گفت مهمون من باشید و برید به سلامت و گفتم که این جور نمی شه و گفت بسلامت و منم گفتم دمتون گرم شما شمالی ها رو نمی شه شناخت و گفت چه طور مگه و گفتم دو روز پیش که می خواستیم بریم اتاق کرایه کنیم با صاحب مسافر خونه دعوام شد گفت سر چی ؟ و گفتم در مورد خانومم بد فکر کرده بود و گفتم منم حالشو گرفتم و گفت اون پسره من بوده و دستت درد نکنه گفتم شرمنده به خدا گفت نه دستتم درد نکنه چون پسرم خیلی هیز و چش چرونه خوب شد که آدمش کردی و منم گفتم خواهش می کنم و بعد رفتیم پیش صاحب مسافر خونه ای که کتکش زدم و گفتم می دونی چرا زدمت گفت نه گفتم برو از بابات بپرس و بعد گفت خیلی نامردی و گفت نامرد تویی که به ناموس من چپ نگاه کردی . و گفت شرمنده و گفت اگه خانومم جلومو نمی گرفت با چاقو شیکمتو سفره می کردم که گفت تو رو خدا بی خیال شو و من یه غلطی کردم و شما به دل نگیر و گفتم دیگه از این غلطا نکنی و گفت باشه و .......
گفتم صبا جون دوست داری دیگه کجات بریم گفت بریم مشهد یا قم و منم گفتم بریم مشهد و راه افتادیم رفتیم مشهد و یه کله رفتم مشهد و صبا رفت زیارت و منم رفتم واسه راه یه کم خوراکی و سوهان و ....... خریدم و صبا گفت خیلی خستم بریم شبو یه جا بخوابیم و گفتم باشه و رفتیم مسافر خونه و خوابیدیم و صبح هم بیدار شدیم و یه کم شهرو گشتیم و اومدیم به سمت تهران و حسابی پولامون تموم شده بود و صبا گفت تو رو خدا نریم خونه و گفتم پس چی کار کنیم و گفت بریم اصفحان و بازم بگردیم و گفتم بزار فردا می ریم و گفت نه همین الان و گفتم باشه و رفتم دم باجه تلفون یه زنگ زدم خونه داداش رضا گوشی را برداشت و گفت داداش رضا یه دقیقه بیا دم در و آمد و گفتم داش رضا پول داری و گفت واس چی می خوای و گفتم می خوام با صبا بریم اصفهان پول نداریم و داش رضا گفت باشه و رفت برام پول آورد و گفتم به کسی نگی که ما رو دیدی چون می خوایم تا آخر شهریور بگردیم و گفت باشه ........
راه افتادیم و گفت صبا خیلی خوابم میاد و گفت چه کار کنم و گفتم کاش فردا می رفتیم و گفت باشه و گفتم بریم خونه و بازم گیر داد که نریم خونه و گفت تو خونه دلم می گیره و گفتم چی کار کنیم و گفت یه کم تو ماشین بخوابیم بعد می ریم و گفتم باشه و خوابیدیم و بعد از چند ساعت راه افتادیم رفتیم اصفحان و با صبا رفتیم اکثر جاهای اصفهان را گشتیم و دو سه روزی تو اصفهان بودیم و کاشان و محلات و ... را هم گشتیم که خیلی خوش گذشت و برگشتنی از قم رد شدیم و بعد درست 29 شهریور شبش رسیدیم تهران و صبا شبش خونه ی ما بود و رفتیم اتاق من و خوابیدیم تا لنگ ظهر و بعد صبا بردم دم خونشون و اول مهر هم صبا را بردم دبیرستانشون رسوندم و خودمم حسشو نداشتم و نرفتم دانشگاه و سعید و محمد و علی رفته بودند و گفته بودند که دانشگاه خبری نیست و ما هم تا دو هفته نرفتیم دانشگاه و حسابی خوش گذشت و تو این دو هفته همش پیش صبا بودم و یه روز صبا گیر داد که بریم سینما و گفتم باشه می ریم و شب با صبا رفتیم سینما و صندلی جلویی ما یک آقایی نشسته بود که خیلی اذیتش کردم چون من بلند می خندیدم و گاهی هم یک کم اذیتش می کردم و بنده خدا خیلی از دستم شاکی شده بود . الان که فکر می کنم می بینم چه قدر مردم آزاری کردم و .........
دو هفته بعد رفتم سر کلاس و با یک استادی که نمی شناختمش واحد برداشته بودم و می گفتند استاد سخت گیریه . رفتم سر کلاس این استاده محترم که دیدم واویلا این همونیه که تو سینما اذیتش کردم و ( آقا جونم می گفت کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه و منم به حرفش رسیدم ) استاد صابری خودشو معرفی کرد و گفت حالا شما خودتون را معرفی کنید و نوبت من شد که خودمو معرفی کنم و گفت آقای مسعود ........ چه قدر چهرتون آشناست و من هم گفتم ولی چهره ی شما آشنا نیست و استاد صابری گفت ولی چهرتو یه جا دیدم و چند هفته گذشت که استاد یک کوییز گرفت و نمره ام خیلی عالی شده بود و استاد هم خوشش اومده بود که من چنین نمره ای گرفتم . و هفته ی بعدش که با استاد کلاس داشتیم استاد خواست بهم یه دستی بزنه و گفت کی فلان فیلمو دیده و منم که همیشه حاضر جواب بودم گفتم من و گفت آفرین کی و منم گفتم فلان روز و چند دقیقه بعد دوزاریم افتاد که چه سوتی بدی دادم .........
کلاس تموم شد و استاد گفت واستا کارت دارم می خوام در مورد فیلم باهات صحبت کنم و استادمون حدود 40 یا 50 سالش بود که اندام ریزی داشت و من خیلی جلوش قول بودم ، استاد گفت آقای مسعود .........من که شناختمت و یادته تو سینما چه کار زشتی انجام دادی و منو چه قدر اذیت کردی و یک کم نصیحتم کرد و گفت که کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه و منم گفتم استاد شرمنده و ....... و استاد گفت اشکالی نداره فقط یک کم رفتارتو تغییر بده و کمتر اذیت کن و گفت با این هوش و زکاوتت چرا بازیگوشی و گفت در شأن من نیست که این کارارو بکنم و منم گفتم چشم و استاد هم گفت شتر دیدی ندیدی و ........
موقع امتحانات شد و درس استاد صابری را امتحان دادم و تو دلم گفتم این منو می ندازه و دیدم نه بابا مرامش خیلی بالاست و منو نداخته و از مرامش خیلی خوشم اومد و الان که فکر کنم فوت کرده و اگه هم زنده باشه خدا عمر بیشتر بهش بده ........
با صبا بعد امتحانا که چند روزی که تعطیل بودم که خلوت کردم و گفتم که اونی که اذتش کردم اون شب تو سینما استادمون بدوده و با صبا یک روز رفتیم دانشگاه و ازش معذرت خواهی کردم و استاد هم دمش گرم خیلی تحویلم گرفت و گفت احتیاج به این کارا نبود و گفت دله ما بزرگ تر از این حرفاس .........


