یکی از دوستان کم لطفی کرده بود و گفته بود که خاطرات خیالی می نویسم و پیغام که گذاشته بود آدرس و یا آیدی نداده بود که بهش بگم دوست عزیزم من فقط این وب لاگ را به یاد دوستانم ساختم و بعدشم دوستان عزیزم از خواندن خاطراتم درس عبرتی بگیرند .
تیر ماه سال 1352 بود که 4 تاییمون کنکور دانشگاه دادیم و تا شهریور ماه وقت داشتیم در کنار هم باشیم چون احتمال می دادیم هر کدوممون یه جایی از ایران قبول بشیم و تابستان 1352 تابستان خیلی خوبی بود و منو صبا و علی و مریم و سعید و آبجی زهره ام و به همراه سعید که هیچ دوست دختری نداشت می رفتیم امام زاده دادود و جاهای مختلفی می رفتیم و جاده چالوس هم می رفتیم و خیلی خوش بودیم و یادمه دخترایی که پشتمون نشسته بودن را پیاده می کردیم و 4 تایی تک چرچ می زدیم و خوش بودیم و تابستانمون خیلی زیبا و خاطره انگیز گذشت و شهریور ماه بود و جواب کنکور آمد و منو سعید تهران مهندسی برق قبول شدیم و علی هم مهندسی مکانیک سیالات و محمد هم ( نمی دونم مهندسیشو در چه رشته ای گرفت ) شدند و درست حضور ذهن ندارم که علی و محمد کجا قبول شدند چون بعد از یک ترم انتقالی گرفتند و آنها هم آمدند تهران .وقتی که قبول شدیم اومدیم به خانواده هامون گفتیم و بعد ازظهرش هم من به صبا گفتم که صبا انگار غمی صورت مهربانش را گرفت و گفتم چیه ناراحت شدی گفت نه فقط می ترسم از دستت بدم و گفت تو بری دانشگاه محیط دانشگاه روت تاثیر می ذاره و منو فراموش می کنی و من گفتم من تا آخرش پای تو می مانم و گفتم چرا ناراحتی من همین تهران قبول شدم و هر روز می بینمت و گفت جدی می گی گفتم جون تو و خوشحال شد و پرید تو بغلم و منم بوسیدمش . و بابامم به خاطرقبول شدن من برام یک پژو 504 خرید که رنگش آلبالویی بود و الانم تو خونه ی پدریم ماشینمو دارم .
سعید که فقط به خانواده اش اطلاع داد ........
محمد هم به خواهرم زهره گفت و خواهرم گفت کجا قبول شدی و محمد گفت ( نمی دونم کجا قبول شده بود و راهش هم خیلی دور بود ) و خواهرم بهش تبریک گفت . و محمد گفت منتظرم می مونی و خواهرم زهره گفت تو درست را بخون و من تا آخرش منتظرت می مانم محمد هم گفت چشم .
علی هم به مریم گفت و مریم خیلی خوشحال شد که علی دانشگاه قبول شده و خیلی خوشحال شد و از علی پرسید کجا حالا قبول شدی و علی هم گفت جای دوریه و مریم ناراحت شد و علی هم به مریم کلی دلداری داد و گفت همیشه پیشتم و هر چه زود تر درسمو تموم می کنم و بازم پیشتم و مریم کمی آرام تر شد و گفت اگه عمری باقی ماند تا همییشه منتظرت می مانم .......
اول مهر ما باید می رفتیم دانشگاه و گفتیم تا مهر بریم خوش باشیم و من فکری به سرم زد و یه روز به بابای خدا بیامرز گفتم آقا جون من واقعیتش خاطر خواه شدم و آقام گفت آفرین خوبه ........ حالا خاطر خوای کی شدی و من و آقا جونم با هم خیلی راحت بودیم و گفتم صبا و گفت صبا که 15 سالشه و خیلی بچس و منم گفتم درسته آقا جون ولی من خاطرشو می خوام و اگه می شه شما برین با مادر و پدر صبا حرف بزنین و صبا رو برای من نشون کنین تا من درسم تموم بشه و بتونم با صبا ازدواج کنم و بابام گفت آفرین به تو که این قدر رو راست و زیبا حرفتو زدی و گفت واقعا دوسش داری و منم گفتم آقا جون عاشقشم و ............. و آقا جونم گفت چشم امشب به مادرت می گم ببینم اون چی می گه و آقا جونم گفت من هر کاری بتونم واست انجام می دم و تو هم قول بده که درست را خوب بخونی و واس خودت شخص مهمی تو جامعه بشی و مثل من کارمند نشی و دوست دارم آقا و سرور خودت باشی و منم صورت مهربان آقاجونمو بوس کردم و گفتم چشم . و آقا جونم شب به مامان گفت و مامانمم که خیلی از صبا خوشش میومد وبه بابام گفت از نظر من مشکلی نداره و موقع خواب بود که بابام اومد و گفت حله من خودم هواتو دارم و منم گفتم نوکرتم آقا جون و آقا جونم گفت همیشه سرور باش نه نوکر . و مادرم رفت با مادر صبا صحبت کرد و قرار گذاشتند شب ما بریم خونه ی آنها .
فرداش ساعت 2 ظهر که من صبا را دیدم بهش گفتم امشب میاییم خونتون و گفت چرا ؟ و منم گفتم بعدا خودت می فهمی و گفت اتفاقی افتاده و گفتم شاید بیفته و یهو صبا گفت تو رو خدا بگو دارم از دلهره می میرم و گفتم نمیر چون می خوام بیام خواستگاریت و گفت شوخی می کنی و گفتم جون تو راست می گم و امشب خودت می بینی و ساعت 5 ظهرهمگی بچه ها با هم بودیم و گفتم موتوراتونو روشن کنین می خوام دهن همتونو شیرین کنم و گفتند چی شده و منم گفتم خیره .
و 4 تایی رفتم و براشون بستنی گرفتم و گفتم قراره بریم خواستگاری صبا و همگی پریدن ماچم کردن و بهم تبریک گفتن و سعید اومد و گفت عشق واژه ی زیبایی است که من تا حالا تجربشو نداشتم ولی می دانم که عشق یعنی رسیدن به معشوق ......
شب شد و ما به همراه خانوادمون رفتیم خونه ی صبا اینا .
خودم که از خجالت یه گوشه ی نشسته بودم و حرفی نمی زدم و آقا جون و مامان و.... همه داشتند خارج از بحث امشب حرف می زدند و منم خیلی ناراحت بودم که چرا آقا جون نمی ره سر اصل مطلب و صبا هم بقل دست باباش نشسته بود و آقا جون که یهو رفت سر موضوع اصلی و اولش کفت صبا جون این که نمی شه ، عروس خانوم برو یه سینی چای بیار و صبا هم گفت چشم و آقا جون گفت آقا ماشا الله ( بابای صبا ) از این که اومدیم قصدمون سر زدن به شما ها بود و یه امر خیری و بابای صبا گفت خیر باشه ایشا الله و بابام گفت اگه شما اجازه بدی خیر هم می شه و آقا ماشاالله گفت ما به خانواده ی شما ارادت خاصی داریم و خوشحال هم می شیم که با هم فامیلم بشیم و چون ما با همه ی خانوادمون اومده بودیم و آقا ماشا الله گفت حالا شادوماد کدوم پسرته و منم که خیلی خوشحال بودم گفتم منم و همه زدند زیر خنده و ................
و بابای صبا گفت مبارکه فقط یه مشکلاتی می مونه که اونم باید صبا دیپلمش را بگیره و سالگرد پسرمون هم تموم بشه و آقا جون گفت مشکل نداره فقط می خواستیم اینا رو برای هم نشون کنیم و بس .
صبا هم چای آورد و وقتی که برای من چای آورد زبونم را در آوردم براش و صبا هم یه چشمک زد و بابای من که زبون در آوردنم را دید گفت مسعود جان تو به جای دانشگاه باید باغ وحش می رفتی و همه خندیدند و منم سرمو انداختم پایین و بابای صبا گفت چرا مسعود را اذیت می کنی مگه چی کار کرده و آقا جون گفت خودش می دونه .........
ساعت دم دمای 11 شب ود که آقا جون به بابای صبا گفت پس جواب نهایی از شما و بابای صبا هم گفت چشم و آقا جون گفت چشمت بی بلا و یه رو بوسی با هم کردند و آقا ماشاالله هم گفت شب خوش و ما رفتیم .
روز بعد که با سعید و محمد و علی بودیم پرسیدند چه خبر و منم ماجرای دیشب را براشون تعریف کردم .
دو روز بعد آقا ماشاالله جواب نهایی را داد به بابام .
و من از بابام پرسیدم آقا جون چی شد و آقا جون گفت مبارکه و منو بوسید و گفت شیطون هنوز رو دست همه در اومدی ( منظورش داداشام بود چون داداشام هنوز زن نداشتند و دانشجو بودند ) و گفتم آقا جون می خوامت و آقا جون گفت با ادب تر صحبت کن و بگو دوستت دارم و منم گفتم چشم .............
درست یادمه 18 شهریور بود که یه جشن خودمونی گرفتیم ( البته دور از چشم اهالی محل ) و فقط خانواده ما و خانواده صبا و سعید و محمد و علی بودند و شب خوبی بود و ما اون شب نامزد هم شدیم و زوزای خوبی رو با دوستام و صبا داشتم .
تا این که اول مهر شد و صبا رفت دبیرستان و من هم رفتم دانشگاه و علی و محمد هم رفتند دانشگاه که یادمه محمد برای خداحافظی پیش زهره آمده بود و زهره حرفی به محمد زد که هنوزم تو گوشمه که گفت محمد کاش یه ذره بد بودی که می تونستم برای یه لحظه به فکرت نباشم ولی آن قدر خوبی که همیشه و همه جا کنارمی .......
و علی هم از مریم خدافظی کرد و همدیگرو بغل کردند و مریم بغضش ترکید و گفت تو رو خدا فراموشم نکن و( من تا حالا گریه علی را ندیده بودم ) علی هم زد زیر گریه و گفت بیادتم تا همیشه .......
سعید هم از محمد و علی خداحافظی کرد و منو سعید رفتیم و و علی و محمد هم رفتند .
روزها خیلی زود می گذشت و یک ترم مثل برق و باد گذشت و با نمرات و معدل خوب ترم اول را پاس کردیم که علی و محمد زنگ زدند و گفتند برای دانشگاه تهران انتقالی گرفتیم و تا یک هفته دیگه ما هم میاییم و من و سعید از خوشحالی ممکن بود بال در بیاریم و علی و محمد آمدند و اترم 2 بعضی از کلاسهای عمومی را با علی و محمد داشتیم و بعضی دروس تخصص هم با علی و محمد داشتیم و سر کلاس سعید خیلی باهوش بود و گاهی استاد پیش سعید کم میاورد و سعید یادمه یه روز به استاد گفت استاد بذار منم یه روز درس بدم ببین کی قشنگ تر درس می ده و استاد هم گفت بفرما و یادمه استاد اومد پیش ما نشست و سعید درس داد و همه از مطالب سعید و راه حلاش خوششون اومد و استاد گفت آفرین سعید و من به داشتن همچین استاد و دوستی مثل تو به خودم افتخار می کنم و به سعید گفت تو یه روز برای خودت کسی می شوی و مایه ی افتخار کشورت می شوی و گفت اگه به درجات علمی بالاتری رسیدی منو با خبر کن و ..........


