تبليغاتX
سالهای سوخته

سلام دوستان

وب لاگ سالهای سوخته هم به دلیل مشکلات شخصی و خاطرات بد گذشته تا مدتی و شاید تا آخر تعطیل بشه ....

هر خوبی و بدی دیدید حلال کنید ..

خواستم چند بیت از شعرای مختلف را براتون بنویسم تا از من یادگاری داشته باشید :

 

 

زندگی آب روان است و روان می گذرد / هر چه اقبال من و توست همان می گذرد

 

 

 

به گمان دست در آغوش نگارش ببرند / هر که یک بوسه زند ز لب یار کسی

 

 

 

دوستان عزیزی که تو این مدت که خاطرات منو می خوندند تشکر می کنم

امیدوارم همه موفق باشند .......

 

 

نظر شما در مورد ادامه ی خاطرات چیه ؟ بنویسم یا نه ؟

 

به احتمال زیاد این ماه چیزی ننویسم و کلی کارها دارم که باید انجام بدم و اجازه ی نوشتن خاطرات و ماجراهای انگلستان را از دوستان و ..... بگیرم .

 

لطفا نظرتون را در مورد این وب لاگ بنویسید .

 

یا حق

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط مسعود


سلام دوستان :

 

تیر ماه سال 1355 بود و صبح ها می رفتم کارگاه و تا ساعت 12 کار می کردم و می اومدم خونه و پیش خانوادم بودم و پسرم خیلی شیطون بود و با نمک و دخترم خیلی ساکت و ناز بود .

 

از کار کردن زیاد خوشم نمیومد و به این نکته معتقد بودم که کم می خورم ولی حلال می خورم و تا حالا یه لقمه نون حروم نخوردم و خدا هم خودش روزیمو می رسوند و در مواقعی که دوست داشتم برای خانوادم چیزی بخرم ولی پولی نداشتم خدا کمکم می کرد و نمی ذاشت جلوی خانوادم شرمنده بشم .

 

اواسط تیر ماه بود که از اوستا مرخصی گرفتم و با صبا و کیا و کیانا به اولین سفر خانوادگیمون را رفتیم :

صبا گفت بریم مشهد زیارت ولی من که حس مشهد رفتنو نداشتم گفتم بریم شمال و گفت باشه و رفتیم رفتیم شمال و کلی خوش گذشت و ماهی می گرفتیم و لب دریا می خوردیم و من می رفتم تو لبه های دریا شنا می کردم و دریا هم آروم بود و منم کلی حال کردم و همیشه آب را دوست داشتم ....

 

من وقتی که داشتم شنا می کردم دیدم یه جوونی داره چپ چپ به صبا نگاه می کنه و داره میاد سمتش و منم از دریا اومدم بیرون و اون جوون داشت کم کم به صبا نزدیک می شد و صبا هم سرخ شده بود و وقتی منو پشت اون جوون دید خیالش راحت شده بود و اومدم از پشت بزنمش گفتم نامردیه و اومدم جلوش و اون جوون هم مست و پاتیل بود یخشو گرفتم گفتم چی کار داری با این خانوم و گفت کارش دارم و منم گرفتم یه کله زدم تو صورتش و انداختم رو شن های دریا و حسابی زدمش طوری که از دهن و دماغش خون میومد و مردم هم دور ما جمع شدند و از ترس جرأت نداشتند بیان جلو و بعد از این که کلی زدمش پرتش کردم اون ور و مردم هم کمکش کردند و یه پیر مردمی اومد جلو و گفت واس چی زدیش و منم گفتم به ناموسم نگاه چت کرده بود و گفتم من به ناموسم حساسم و اونم گفت آفرین که این قدر در مورد ناموست حساسی و وقتی که مردم پراکنده شدند و رفتم پیش صبا و صبا گفت مسعود چرا این قدر زدیش گناه داشت و گفتم تو اون قدر ظریفی که با یک نگاه هرزه می شکنی و بقلش کردم و غروب خورشید را با هم تماشا کردیم شب هم بچه ها را خوابوندیم و خودمون هم خوابیدیم .

 

صبح زود بیدار شدم و به صبا گفتم جمع کن بریم گفتم نپرس می خوام سوپرایزت کنم و گفت باشه و راه افتادیم و رفتیم سمت کرج و از اون جا هم رفتیم سمت غرب و صبا گفت کجا می ریم و گفتم نپرس و فقط نگاه کن و رفتیم سمت سنندج و صبا گفت آخ جوون ( صبا و آسو همدیگرو خیلی دوست داشتند ) . رفتیم خونه ی آسو .

در زدم و آسو اومد دم در و وقتی منو دید پرید تو بقلم و منم باهاش روبوسی کردم و بعد صبا رو دید با صبا روبوسی کرد و بعد دید که من رفتم سمت ماشین و دو تا بچه آوردم و گفت اینا کی هستند و منم گفتم بچه هامونن و و آسو وقتی بچه ها را دید بچه ها را از دست من گرفت و گرفت تو بقلش و رفتیم خونه و گفتم  آقا عطا الله و مامانت کجان ؟

گفت رفتن بانه و تا شب بر می گردن و صبا و آسو رفته بودند اون اتاق و با هم حرف می زدند و بچه ها هم که خواب بودند و منم که از تنهایی بدم میومد موتور آقا عطا الله را با اجازه ی صبا برداشتم رفتم یه دوری تو سنندج زدم و بعد اومدم خونه . رفتم پیش صبا و آسو و گفتم حوصلم سر رفته و اونا هم اومدند پیش من و آسو احوال بچه ها رو گرفت و گفت کاش اونا هم میومدند و منم به شوخی گفتم کدومشون اگه الان میومدند بهتر بود و گفت همشون و منم زنگ زدم و به خونه ی اوستا و گفتم چند روزی به بچه ها مرخصی بده و اونم گفتم چشم و گفت فقط قبل از رفتنشون بیان پیش من و منم گفتم باشه و زنگ زدم خونه ی  سعید و علی و محمد و گفتم بیایید سنندج و گفت آخه اوستا مرخصی نمی ده و گفتم بهش زنگ زدم مشکل نداره و فقط قبل از اومدن برید دم خونه ی اوستا و اونا هم گفتند باشه .

 

 

 

ساعت 9 شب بود که  آقا عطا الله و خانومش اومدند و وقتی که ما رو دیدند خیلی خوشحال شدند و آسو گفت تو اتاق هم مهمون داریم و آقا عطاالله گفت سعید و ..... هستند گفتم نه خودت برو  نگاشون کن و فقط بیدارشون نکنی و وقتی که بچه ها را دیدند خیلی خوشحال شدند و خیلی بهمون تبریک گفتند و گفتند کاش سعید رو با خودتون میاوردید و منم گفتم دم دمای صبح میان .

 

ساعت 12 خوابیدیم و ساعت 9 صبح دیدم در می زنند و هم بوق رفتم درو باز کردم دیدم بچه ها با یک جکوارد مشکی ( جکوارد اولین بار فکر کنم اوایل سال 1355 وارد ایران شد و اوستا هم یک دونه خریده بود ) اومدند و من هم تو کف جکوارد بودم چون ماشین خیلی باهال و تیزی بود و اونا اومدند خونه و آقا عطاالله اونا را برد خونه و سعید را صدا زدم گفتم سوییچ ماشین را بده گفت واس چی گفتم حرف زیاد نزن بده گفت باشه و گفت فقط مواظب باش گفتم واس چی مگه ماشین کیه ؟ گفت ماشین اوستا است و بعد سریع گازشو گرفتم و رفتم یه دوری زدم و یک ساعت بعد برگشتم و خیلی خوش گذشت .

 

درست یادمه ظهر جمعه بود که با خانواده آسو رفتیم عروسی و تا شب عروسی طول کشید و من هم یه کم تو اونجا رقص کردی را یاد گرفتم که رقص بسیار زیبا و جالبی است تو اونجا کلی عکس گرفتیم و کلی بهمون خوش گذشت و تو اونجا سر هر میز شراب  گذاشته بودند و من هم هوس شراب خوردن کرده بودم و یه آقایی که بقل دستم نسشته بود ساقی شد و برای دوستانی که سر میز بودند شراب ریخت و رفتم که بخورم یاد توبه ام افتادم و نخوردم ولی اون شب تو کف بودم و خیلی هوس شراب کرده بودم ولی افسوس که توبه کرده بودم ........

 

 

شب ساعت 12 و نیم عروسی تموم شد و اومدیم خونه ی آقا عطاالله  و صبا از فرط خستگی رفت یه گوشه ای خوابید و  سعید و .... رفتند یه جایی خوابیدند و بچه ها هم بقل من بودند که خیلی خسته بودم و بچه ها را پیش خودم خوابودنم و دم دمای صبح بود که دخترم کیانا گریه کرد و منم که حس نداشتم بلند بشم و آرومش کنم و دلم هم نیومد که صبا رو بیدار کنم و کیانا را رفتم گذاشتم تو ماشین و یه کم شیشه ی ماشین را باز گذاشتم نا نفس بکشند و خودمم رفتم خوابیدم و دخترمم آروم شد و صبح ساعت 10 بیدار شدم و صبا رو هم بیدار کردم و صبا گفت کیانا  کجاست ؟  گفتنم دم دمای صبح کیانا گریه کرد و منم گذاشتمش تو ماشین که هم سر و صدا نکند و هم کسی از خواب نشه و صبا هم بدو بدو رفت سمت ماشین و منم گفتم زنده هست نترس ......

 

 من از این کارم به این نتیجه رسیدم که حسی که مادر نسبت به فرزندش داره را هیچ پدری نمی تونه داشته باشه و مادر بیشتر و با احساس تر است و آقا جونه خدابیامرزم همیشه به ما می گفت تا پدر و مادر نشید قدر ما رو نمی دونید و ما هم قدرشو ندونستیم ولی با این حال همیشه بیادشم و حرفاش و رفتارشو سعی می کنم فراموش نکنم و تو زندگیم استفاده کنم

.

 

مردمان سنندج خیلی بهمون لطف کردند و یادمه لاستیک ماشینم پنچر شده بود و رفتم پنچر گیری و وقتی فهمید که کرد نیستم و مهمان هستم ، تیوپ ماشینمو عوض کرد و یه دونه نو انداخت و پولی نگرفت و نهار هم منو نگه داشت و کلی به من محبت کرد و از مردمان سننج همیشه خوبی و معرفت دیده ام . دم همشون گرم . همشون مردن .

 

 

چند  روز سنندج بودیم و آسو گفت تو سنندج حوصلم سر می ره و من هم با اجازه ی آقا عطا الله ، آسو را با خود آوردیم تهران  و موقع رفتن سعید و بچه ها با ماشین من اومدند و من هم با ماشین اوستا اومدم و من 2 ساعت زودتر از بچه ها به تهران رسیدم . روز بعدش رفتم سر کار و آسو پیش صبا و خواهرام بود ......

 

زندگیمون به خوبی و خوشی می گذشت و من هم تمام سعیمو می کردم تا برای صبا بهترین باشم و بر این باور بودم که پول زیاد خوشبختی نمیاره و سعی می کردم تا حدی کار کنم که خانوادم در رفاه و آسایش باشند و خودمم بیشتر وقتم را پیش خانواده ام بودم و مثل قدیما تو کوچه و خیابون نمی چرخیدم و بیشتر اوقات هم سعید و ........ خونه ی ما بودند و با هم خوش بودیم و گاهی اوقات علی ، مریمو می آورد خونه ی ما و با هم حرف می زدند و من هم محمد را آزاد گذاشته بودم و هر وقت دوست داشت با خواهرم بود و از چشمام به محمد و آبجیم اعتماد داشتم و می دونستم از اعتماد من سوء استفاده نمی کنند و سعید هم که معشوقه ای نداشت و بیشتر وقتا که خونه ی ما بود با بچه ها بازی می کرد .......

 

یه روز منو سعید و صبا با هم نسشته بودیم و صبا از سعید پرسید که تو با این اخلاق خوب و خونگرمی و مهربانی که داری چرا با هیچ دختری نمی مونی و چرا این قدر خودتو پاستوریزه نگه می داری و سعید هم یه حرفی زد  که منو خیلی داغون کرد و گفت : شما دو تا عاشق هم هستید و بعد از چندین سال همدیگرو از دست می دید و یکی از شما زود تر از این دنیا می رید و عشقتون هم تمام می شه ولی عشقی که من نسبت به خدا دارم هیچ وقت تمامی نداره و صبا که معلوم بود ناراحت شده و سعید هم گفت شرمنده که ناراحت شدی ولی واقعت تلخه همیشه .

صبا هم گفت سعید این حرفت را یادت باشه و روزی عاشق می شی و به حرف من می رسی و می بینی که عشق تو این دنیا وجود داره و سعید هم لبخندی شیرین زد و گفت شاید من هم روزی عاشق شدم .

 

حالا سعید یه آدمی بود که همه را مجذوب خودش می کرد و حاضرم بگم بیشتر دختران دانشگاه و حتی اساتید عاشق سعید بودند و هم کلامی با سعید را دوست داشتند و اساتید دانشگاه همیشه دوست داشتند سعید با آنها واحد برداره و سعید هم آنقدر خاکی و افتاده بود که هیچ وقت خودشو نمی گرفت و به همه احترام می گذاشت و طی چند ترم متوالی دانشجو ممتاز دانشگاه شد و اینم بگم من و سعید و علی و محمد هم درسمون خوب بود . سعید پسری بود که همه را عاشق خودش می کرد ، اکثر دختران همکلاسیمون که سعید را می شناختند  دوست داشتند سعید از اونها خواستگاری کنه ولی نمی دونم سعید چرا این قدر در مورد عشق زمینی تردید داشت و دوست نداشت عاشق زمینی داشته باشه .

 

خوب بگذریم خیلی از سعید حرف زدم و اگه بخوام در مورد سعید بنویسم باید پست های زیادی را به سعید اختصاص بدم .......

 

تابستون در حال تمام شدن بود که آقا عطا الله و خانومش اومدند تهران و یک هفته ای مهمون ما بودند و در طول مدتی که پیش ما بودند ، آقا عطاالله با آقا جون بود و مادر آسو با عزیز جوون ( مادر بزرگم ) و مادرم بود و اینم بگم که مادر صبا بیشتر خونه ی ما بود و آقا ماشاالله هم که عصرها بیکار بود پیش آقا جون بود .

 

من هم خواستم یه جور محبت های آسو را جبران کنم و دوست داشتم با خاطره ی خوبی از تهران بره ، شبها آسو را می بردم بیرون و با موتور می گردوندمش .

 

چند روز مانده بود به آخذ تابستون  که آسو و خانوادش رفتند .

 

منم باید می رفتم انتخاب واحد می کردم و باید 7 ترمه درسمو تموم می کردم و ترم 7 را تمام واحدهایی که پاس نکرده بودم که  فکر کنم حدود 24 واحد بود را برداشتم و مجبور بودم بکوب درس بخونم که فارغ التحصیل بشم و سعید و علی و محمد هم همین تصمیمو داشتند و مهر ماه شروع شد و رفتیم دانشگاه و این دفعه مثل دفعات پیش نبود و همه ی کلاسامو می رفتم و می دونستم که بعد از فارغ التحصیلی دلم برای اساتید و دوستان خیلی تنگ می شه ....

 

تصمیم داشتیم بعد از این که درسمون تموم شد بریم  خدمت و بعد اون بچسبیم به کار و مثل یه مرد کار کنم .

 

روزها همین طوری می گذشت و ما هم داشتیم به روزهای آخر ترم می رسیدیم و می دونستم که این ترم فارغ التحصیل می شیم .

 

بعد از فارغ التحصیلی منو سعید و محمد و علی دانشجویان ممتاز دانشگاهمون شناخته شدیم و طی مراسمی از ما تقدیر و تشکر کردند و به ما بورسیه تحصیلی یکی از دانشگاههای انگلستان را دادند و ما هم باورمون نمی شد که بتونیم بریم انگلستان .

 

 

بعد مراسم سریع رفتم خونه و به همه گفتم می خوام برم  انگلیس . همه خوشحال شدند غیر از صبا . شب بود و با صبا تو حیاط نشسته بودیم و داشتیم سیب زمینی رو آتیش می خوردیم به صبا گفتم چرا ناراحت شدی ؟ گفت که نمی تونم جداییتو تحمل کنم و منم گفتم همش 2 ساله زود می رم و میام . ولی صبا باز گفت اگه نری خیلی بهتره . منم گفتم باشه نمی رم .

 

از رفتن به انگلستان منصرف شدم و دانشگاه کارهای رفتنمون را درست کرده بود و قرار بود 1 ماه بعد بریم .

 

صبح که بچه ها را دیدم همه خوشحال بودند ولی من از این که نمی تونم برم ناراحت بودم . بچه ها گفتند حسابی تو انگلیس خوش می گذره و من گفتم شما برید من نمی تونم بیام ، گفتند چرا ؟ گفتم صبا گفته و اونا هم گفتند ما هم نمی ریم و گفتم به خاطر من نسوزید شما برید .

 

 

بازم مرام داداش رضا رو عشقه که گفت مسعود من کارای صبا و بچه هاتو درست می کنم که اونا هم بیان  و با هم تو دو سال اونجا زندگی کنید و خودم براتون پول می فرستم .

 

 

وقتی که این خبرو به صبا دادم خیلی خوشحال شد و پرید تو بقل داداش رضا و صورت رضا را بوسید و گفت همیشه به ما لطف کردید و این همه محبت هاتون را چه جوری جبران کنیم و داداش رضا گفت من و مسعود با هم برادریم و انسان باید به خانواده اش کمک کنه و ما همه از یک خون و ریشه ایم  و اگه من کمکتون نکنم کی باید کمکتون کنه .

 

 

داداش رضا واقعا فرشته بود و همیشه دست منو گرفته بود و در تمامی مراحل زندگیم کمکم کرد ..........

 

کارهای صبا 6 ماه طول می کشید و من باید می رفتم و صبا بعد از 6 ماه پیش من میومد ......

 

چند روز مونده بود بریم و رفتیم به اوستا گفتیم دیگه حلال کنید و باید بریم و اوستا خیلی ناراحت شد و گفت ای کاش نمی رفتید و می موندید با هم کار می کردیم و اوستا گفت من هم چند هدیه باید بهتون بدم که یکیش اینه که بیمه ی شما را می ریزم و بعد از تو کیفش 4 تا پاکت برداشت و تو هر پاکت 3 هزار تومان گذاشته بود و گفت هدیه ی بعدی را بعدها بهتون می دم  و اومد ما را بوسید و اشک تو چشاش جمع شد و گفت بعد شما من دیگه چه جوری پامو تو کارگاه بذارم . و ما هم اوستا را بوسیدیم و بعد رفتیم .

 

رفتیم دم خونه ی استاد جاودان و استاد اومد دم در و گفتیم استاد ما داریم می ریم انگلیس و خوبی و بدی اگه دیدی حلال کن و استاد هم گفت آخرش می دونستم مایه ی افتخار دانشگاه می شید و ما هم گفتیم هر چی داشتیم از شما داریم و بس و خدایی هم استاد جاودان خیلی چیزها یاد داده بود دمش گرم روحش شاد......

 

ادامه ی خاطرات را انشا الله در پست بعدی می نویسم .

البته اگه عمری باقی موند .

 

یا حق

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط مسعود |